منشور جاويد - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٢٢
كنند سربازان سقف را برداشتند و در انتهاى سوراخ به خمره هاى سرشار از اشرفى برخوردند كه حاكم سابق آن ها را براى روز مباداى خود ذخيره كرده بود، به دست عمادالدوله افتاد.[١]
٢. امير اسماعيل سامانى تمام نقدينه هاى خود را در هرات از دست داد او براى اين كه سربازانش به اموال مردم دستبرد نزنند دستور داد كه همگى به خارج شهر كوچ كنند، او سپاه خود را بدون مقصد به حركت در آورد، ناگهان چشم لشگريان به زاغى افتاد كه بالاى سر آن ها پر مى زد و گردن بندى در منقار داشت، آنان زاغ را تعقيب كردند، زاغ گردن بند را در چاهى افكند. به دستور امير، تنى چند وارد چاه شدند كه ناگهان با صندوقى مملو از زر و جواهر روبه رو شدند كه غلامان عمرو ليث صفارى حاكم پيشين، هنگام گرفتارى او، آن را ربوده و در اين چاه پنهان كرده ولى موفق به بيرون آوردن آن نشده بودند.[٢] اين دو داستان و ده ها ديگر از اين قماش، چيزهاى استثنايى است كه هرگز نمى تواند ملاك عمل گردد. و هرگز نمى توان گفت: در زندگى بايد در انتظار چنين تصادف ها يى نشست; بلكه ملت هاى زنده در گشودن مشكلات هيچ گاه در انتظار تصادف ها و ظهور كرامت ها و معجزه ها از اولياى الهى نمى نشينند. چه، خود را موظف مى دانند از طريق كار و كوشش بر
[١] از گوشه و كنار تاريخ.
[٢] از گوشه و كنار تاريخ.