مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٣٠ - فرق سائل و محروم
او هم بعد از شنیدن این جمله خجالت کشیده تقاضای نسیه کند، دست خالی به خانه برگشته است و امشب خودش و عائلهاش بیشام ماندهاند.
- به خدا قسم من از این جریان بیخبر بودم، اگر میدانستم، به احوالش رسیدگی میکردم.
- همه داد و فریادهای من برای این است که تو چرا از احوال همسایهات بیخبر ماندهای؟ چرا هفت شبانهروز آنها به این وضع بگذرانند و تو نفهمی؟ اگر باخبر بودی و اقدام نمیکردی که تو اصلًا مسلمان نبودی، یهودی بودی.
- میفرمایید چه کنم؟
- پیشخدمت من این مجمعه غذا را برمیدارد، همراه هم تا دم در منزل آن مرد بروید، دم در پیشخدمت برگردد و تو در بزن و از او خواهش کن که امشب باهم شام صرف کنید. این پول را هم بگیر و زیر فرش یا بوریای خانهاش بگذار، و از اینکه درباره او که همسایه توست کوتاهی کردهای معذرت بخواه. سینی را همان جا بگذار و برگرد. من اینجا نشستهام و شام نخواهم خورد تا تو برگردی و خبر آن مرد مؤمن را برای من بیاوری.
پیشخدمت سینی بزرگ غذا را که انواع غذاهای مطبوع در آن بود برداشت و همراه سیدجواد روانه شد. دم در پیشخدمت برگشت و سیدجواد پس از کسب اجازه وارد شد. صاحبخانه پس از استماع معذرتخواهی سیدجواد و خواهش او دست به سفره برد. لقمهای خورد و غذا را مطبوع یافت. حس کرد که این غذا دستپخت خانه سیدجواد، که عرب بود، نیست، فوراً از غذا دست کشید و گفت: «این غذا دستپخت عرب نیست، بنابراین از خانه شما نیامده. تا نگویی این غذا از کجاست من دست دراز نخواهم کرد.»
آن مرد خوب حدس زده بود. غذا در خانه بحرالعلوم ترتیب داده شده بود. آنها ایرانیالاصل و اهل بروجرد بودند و غذا غذای عرب نبود. سیدجواد هرچه اصرار کرد که تو غذا بخور، چه کار داری که این غذا در خانه کی ترتیب داده شده، آن مرد قبول نکرد و گفت: «تا نگویی دست دراز نخواهم کرد.» سید جواد چارهای ندید، ماجرا را از اول تا آخر نقل کرد. آن مرد بعد از شنیدن ماجرا غذا را تناول کرد، اما سخت در شگفت مانده بود. میگفت: «من راز خودم را به احدی نگفتهام، از نزدیکترین همسایگانم پنهان داشتهام، نمیدانم سید از کجا مطلع شده است!» (الکنی و الالقاب، محدث قمی، ج ٢/ ص ٦٢)
سرّ خدا که عارف سالک به کس نگفت در حیرتم که بادهفروش از کجا شنید؟!