مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٩ - مراحل خلقت انسان
پخته. «صلصال» یعنی دارای صلصله. «صلصال» صدا را میگویند؛ یعنی به شکلی درآمده بود که مانند سفال صدا میکرد. در قرآن راجع به خلقت انسان، در جاهایی تعبیر دارد انسان را از خاک آفرید، یک جا تعبیر دارد انسان را از گِل آفرید، یک جا تعبیر دارد انسان را از لای گندیده آفرید (مِنْ حَمَإٍ مَسْنونٍ) [١]، یک جا تعبیر دارد انسان را از گل خشکیده آفرید. معلوم است که اینها مراحل را ذکر میکند. «از خاک آفرید» روشن است که خاک قبل از گِل است و گل از خاک به وجود میآید. «لای گندیده متعفن»: آب و خاک که با همدیگر مخلوط میشوند ابتدا گل است، بعدها که میماند، در اثر تخمیرها و فعل و انفعالهایی تبدیل به یک «لای گندیده» میشود.
«گل خشکیده»: این باز از مراحل بعد است که زمانی هم به این حالت درمیآید.
قرآن خلقت انسان را در این مراحل مختلف بیان کرده است: از خاک آفریده شده است، از گل آفریده شده است، از لای گندیده آفریده شده است و از گل خشکیده آفریده شده است. اینها مراحلی در خلقت انسان را نشان میدهد. در اینجا هم قرآن همین قدر تعبیرش این است که انسان را از گل خشکیده آفرید. از یک طرف به قرینه اینکه میگوید «از گل خشکیده» باید بگوییم پس مقصود از «انسان» یعنی انسان اول، که بعضی از مفسرین این جور گفتهاند. ولی به قرینه اینکه کلمه «انسان» اسم جنس است نه اسم شخص، و بعید است که الف و لام را الف و لام عهد بگیریم [و بگوییم] یعنی آن انسان معین، آن انسان اول، [لذا] مقصود این است که نوع انسان را، منتها نوع انسان را به اعتبار آن اوایلِ اوایلش، یعنی میخواهد بگوید خلقت اوّلی انسان منتهی میشود به گل خشکیده. این هم باز تعبیری است که از نظر هدف نظیر «وَالْارْضَ وَضَعَها لِلْانامِ» است، یعنی ای انسان اگر روزی رسیدی به اینجا که ابتدای خلقت انسان خاک بوده، لجن بوده، گل خشکیده بوده، چه و چه بوده، یک وقت اینها فکر تو را به آنجا نبرد که پس یک تصادف بود که انسان آفریده شد.
انسان (مخصوصاً مردمی که در معارف الهی خیلی ورود ندارند) گاهی به یک اسم از اسماء الهی توجه میکند و اسمهای دیگر خدا را غافل میشود، یعنی یک شأن از شؤون الهی را توجه دارد در حالی که از شؤون دیگر الهی غافل است. غالباً مردم فقط به قدرت خدا توجه دارند. هرچه بگویید، میگوید خدا که قدرت دارد.
فلان چیز آیا این جور هست یا این جور نیست؟ خدا که قدرت دارد چنین بکند،
[١]. حجر/ ٢٦.