مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٩١ - دو نوع تصالح و تساهل
آیا این قابل مصالحه است که طرف بگوید تو از این یک مستحب صرفنظر کن و بگو مستحب نیست، ما هم از فلان حرفمان صرفنظر میکنیم؟ خیر، قابل مصالحه نیست. یک چیزی که جزو وحی الهی است، ولو به عنوان کوچکترین مستحب و کوچکترین مکروه، قابل مصالحه و گذشت نیست.
بله، یک امر دیگر است که قابل تصالح و گذشت است و به اصطلاح تاکتیکبردار است. تصالح، مسأله تاکتیک است. تنازع و تصالح، جنگیدن و صلح کردن، کنارآمدن یا کنار نیامدن مسأله تاکتیک است و مسأله تاکتیک به اصول یعنی به مواد برنامه هرگز جریان ندارد، به عمل جریان دارد؛ یعنی در مقام اجرا قرارداد میبندیم که این کار را فعلًا تأخیر یا جلو بیندازیم. مسأله میشود مسأله اجرا که مسأله دیگری است. قرآن این [اختیار] را از پیغمبر نگرفته است که در مقام اجرا یک وقت یک قرارداد صلحی با مشرکین امضا کند؛ نه در دعوی خودش صلح کند.
در دعوی خود صلح کردن یک مسأله است، در مرحله اجرا صلح کردن یعنی قراردادی امضا کردن- مثل صلح حدیبیه که صلحی است که از جنگ زودتر شخص را به هدفش میرساند- مسأله دیگر. در بحثهای گذشته (سوره انّا فَتَحْنا) گفتیم گاهی در یک شرایط صلح، انسان به هدف خودش سریعتر و زودتر میرسد. پس این با آن اشتباه نشود. اینها مربوط به دو آیه گذشته بود.
بعد همان مطلب را تأکید میفرماید ولی در جهت دیگری: «وَ لا تُطِعْ» اطاعت مکن، سازش نکن، توافق نکن «کلَّ حَلّافٍ مَهینٍ ...» [با] مردمی که اینچنین هستند. نُه صفت برای آنها ذکر میکند. اینجا دیگر نظر به این مطلب نیست که موضوع چیست و درباره کیست، بلکه نظر به شخص است: اصلًا قطع نظر از اینکه در امر دین نمیشود با کسی تصالح کرد، با چنین مردمی نباید تصالح کرد. اینها دچار یک نوع غروری هستند که تا دماغ اینها به خاک مالیده نشود، هیچ چیزی آن را چاره نمیکند. خیلی تعبیر عجیبی است! گاهی طرف در شرایطی از غرور است که راهی جز اینکه دماغش به خاک مالیده شود وجود ندارد؛ جز اینکه دماغش به خاک مالیده شود چیز دیگری او را به هوش و سر عقل نمیآورد.
اول خصلتهای اینها را میگوید. میخواهی با این مردم توافق کنی؟ این مردمِ حَلّاف مَهین؟ ببینید قرآن روی چه خصلتهایی تکیه میکند! این زیاد سوگندخورانِ حقیرِ پست. اول صفتی که ذکر میکند زیاد سوگند خوردن است.