مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٣ - عمل یا « پیش فرستاده »
میفرماید هر کاری که تو مرتکب میشوی، علیرغم آن ترتیب ظاهری زمانی که تو احساس میکنی که آن در زمان گذشته ماند و تو در زمان حال و زمان آینده آن هستی، قضیه برعکس است، هر عملی که مرتکب شدی او پیشاپیش تو رفت، تو پشت سر باقی ماندی؛ او را جلو فرستادی و تو هنوز ماندهای که بعد به او برسی.
خیلی حرف عجیبی است! هر عملی که انسان انجام میدهد، چه خوب چه بد، در منطق قرآن «پیشفرستاده» است نه «پس عقب مانده»؛ پیش فرستاده است، بعد خود انسان باید به او برسد. بدیهی است که اگر مسأله زمان میبود چنین نمیشد؛ در زمان، ما از پیش هستیم و عمل پشت سر ماست. این از باب این است که غیر از زمان مسأله دیگری وجود دارد و آن مسأله «نشئه» است. عمل تو الآن به نشئه دیگر رفته است و تو بعدها به آن نشئه منتقل میشوی، تو پشت سر عملت هستی. تو بعد به عملت، به آن پیش فرستاده خود ملحق میشوی، که همین مطلبْ بعد- البته اصلش قرآن است- در کلمات ائمه اطهار، نهجالبلاغه و بعد در ادبیات عربی و ادبیات فارسی و بهطور کلی در فرهنگ اسلامی، خودش مطلبی و رکنی شده است.
در نهجالبلاغه- ظاهراً در حدیث نبوی هم هست- در آن خطبه معروفِ زهدی میفرماید: «ایهَا النّاسُ انَّمَا الدُّنْیا دارُ مَجازٍ وَ الْاخِرَةُ دارُ قَرارٍ فَخُذوا مِنْ مَمَرِّکمْ لِمَقَرِّکمْ وَ لا تَهْتِکوا اسْتارَکمْ عِنْدَ مَنْ یعْلَمُ اسْرارَکمْ» ایهاالناس! دنیا خانهای است که گذشتن است، یعنی انسان از این خانه میگذرد، خانه جاوید انسان نیست، ولی آخرت خانه جاودانی انسان است، تمام شدنی نیست. از گذشتنگاه خود توشه تهیه کنید برای اقامتگاه خود. پرده خود را در نزد آن حقیقتی که از اسرار و رازهای شما آگاه است پاره نکنید؛ یعنی خداوند به همه رازها آگاه است و در حضور او پرده خودتان را با ارتکاب گناهان پاره نکنید. بعد از چند جمله میفرماید: «انَّ الْمَرْءَ اذا هَلَک قالَ النّاسُ ما تَرَک وَ قالَتِ الْمَلائِکةُ ما قَدَّمَ» [١] آدم که میمیرد، انسانها یک سؤال میکنند، فرشتگان یک سؤال. تا کسی مرد، اگر بروید سراغ آدمها میبینید از همدیگر یک چیز میپرسند، اگر بروید در عالم فرشتگان، یک چیز دیگر میپرسند. سراغ آدمها که بروی، تا میگویند فلانی مرد، میگویند بعد از خود چه گذاشت؟ میروی سراغ ملائکه، تا بگویند فلان کس مرد، میگویند قبلًا چه فرستاده، چه پیش فرستاده؟ دو
[١]. نهجالبلاغه فیضالاسلام، خطبه ١٩٤.