مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦١٤ - داستان شیخ بهایی و پیشخدمتش
خیالش رسید به اینجا که پیش شاهعباس در مسند شیخالاسلامی بالاتر از همه نشسته است، استادش شیخ بهایی از در وارد میشود، حال چکار کند؟ مسند را به او بدهد از نظر اینکه استادش و شیخالاسلام قبل بوده، آنوقت خودش مسندی ندارد، یا او را پایین دستش بنشاند و این درست نیست. در شش و پنج این حرفها بود که شیخ بهایی گفت: شیخ حسن کشکت را بساب. تا گفت: کشکت را بساب، به خودش آمد.
حال، آدمیزاد در عالم خیال اینجور است. مخصوصاً وقتی که انسان مثلًا یک معامله زمین میکند، بعد مرتب خیال میکند که این زمین ترقی میکند، بعد چنین و چنان میکنم؛ یا یک زراعت میکند: امسال زراعت ما اینجور محصول میدهد، بعد اینطور و آنطور میکنم.
بعضی از مفسرین گفتهاند «قادِرینَ» در اینجا یعنی در حالی که در دلشان حساب میکردند که حالا اینقدر محصول داریم، میبریم و چنین میکنیم و ... در دل خودشان حساب میکردند و به قول معروف با ابرویشان چرتکه میانداختند که چنین و چنان میشود. قرآن میگوید: همینطور که داشتند با خودشان حساب میکردند که چنان و چنین خواهد شد، یکدفعه وارد شدند و چشمهایشان به چنین منظرهای افتاد.«فَلَمّا رَأَوْها» تا چشمشان افتاد، اول چنان یکه خوردند و به اصطلاح شوکه شدند که گفتند: ما گم کردهایم، راه را اشتباهی آمدهایم:«قالوا انّا لَضالّونَ» عوضی آمدهایم، باغ ما نیست؛ اینقدر چهره این باغ عوض شده بود! ولی فوراً فهمیدند که عوضی نیامدهاند و حساب دیگری در کار بوده است:«بَلْ نَحْنُ مَحْرْومونَ» نه، ما مردمِ محروم و بیچاره هستیم؛ یعنی میوههایمان رفت.
قالَ اوْسَطُهُمْ. بعضی خیال کردهاند که «اوْسَطُهُمْ» یعنی وسطیشان، آن بچه وسطی؛ مثلًا اگر پنج تا بودند، برادر سومی. ولی اکثر مفسرین گفتهاند مقصود از اوسط «اعدل» است.«وَ کذلِک جَعَلْناکمْ امَّةً وَسَطاً» [١] یعنی امت معتدل.«خَیرُ الْامورِ اوْساطُها» یعنی در هر کاری بهترینش وسطترین یعنی معتدلترین است که از افراط و تفریط هر دو بدور است، و لهذا اینجا گفتهاند اوسطشان یعنی بهترینشان، معتدلترینشان.«قالَ اوْسَطُهُمْ الَمْ اقُلْ لَکمْ لَوْ لا تُسَبِّحونَ» من قبلًا به شما نگفتم؟ اینجا
[١]. بقره/ ١٤٣.