مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣١٩ - نفاق ابوسفیان
خیلی چند جانبه و جامع سخن گفت. فرمود فتنه که پیدا میشود آدمهای فتنهجو میخواهند آتش فتنه را بالا ببرند و بیشتر کنند ولی اشخاص صالح میخواهند کشتی پیدا کنند که چگونه این دریای فتنه را سالم طی کنند. تو از طریق منافره و اختلاف و تنافر و ایجاد نفرت میان مسلمین وارد شدی و از طریق تفاخر که او تیم است و تو هاشم هستی. اسلام این تفاخرات را از بین برده، صحبت افتخار به تیم و هاشم نیست. ولی بعد برای اینکه اصل حقیقت مطلب را هم گفته باشد فرمود: اما مطلب در جای خودش درست است، خلافت حق من است ولی نه به دلیل اینکه من از هاشمم و بنیهاشم باید ارث ببرد، او تیم است و تیم حق ندارد؛ حقانیت تابع این نیست. در عین حال من اگر بال و کمک میداشتم (یعنی تو بال و کمک من نیستی) قیام میکردم (یعنی تو برو دنبال کارت، من هرگز از تو استمداد نمیکنم). افْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَناحٍ رستگار شد کسی که بالی دارد و با بال خودش پرواز میکند (یعنی تو که بال من نیستی، تو برو دنبال کارت).
ابوسفیان وقتی از اینجا مأیوس شد کم کم رفت به آن جناح نزدیک شد. دیگر ما نمیدانیم چگونه اینها به هم نزدیک شدند، همین قدر میدانیم چند سالی بیشتر طول نکشید که یزید بن ابیسفیان (پسر همین ابوسفیان، برادر معاویه و عموی یزید بن معاویه) والی شام شد، یعنی این که آمده بود با علی سازش کند و میخواست آن فتنه را بپا کند، بعد که دید از اینجا طرفی نمیبندد، رفت با آن طرف و موفق هم شد.
هسته خلافت اموی در همین وقت کاشته شد؛ یعنی از یک طرف عثمان که اموی بود بعد از عمر خلیفه شد، از طرف دیگر در زمان عمر یزید پسر ابوسفیان والی شام شد و شام (دمشق، سوریه فعلی) مرکز حکومت اینها شد و اینها هم مردم بسیار زیرک و مدبّری بودند. بعد از یزید که حکومت او دو سال بیشتر طول نکشید و مُرد برادرش معاویه باز به فرمان عمر بن الخطّاب جانشین او شد. معاویه هم از روز اول تمام کارش این بود که حکومت خودش را تحکیم کند. نطفه بنی امیه به این شکل بسته شد، یعنی اصل «هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ» (از منافقین بترسید) به وسیله عمر اجرا نشد و اسلام از همان جا آن خنجری که از پشت نباید بخورد خورد.
پس منافقین آن طور که اینها گفتهاند منحصر نیست به گروهی از انصار یعنی اهل مدینه که بعد از هجرت پیدا شدند و قبل از وفات پیغمبر هم بکلی از بین رفتند،