مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٤٨ - داستان مرگ مأمون
داستان مرگ مأمون
داستان مرگ مأمون داستان عجیبی است. مسعودی در مروجالذهب مینویسد که مأمون در یکی از جنگهایش (گویا با روم جنگیده بود) [١] با یک لشکر فوقالعاده جرّاری لشکرکشی کرده بود؛ در حدود صد هزار نفر سپاهش شمرده میشدند.
دشتی را در همین قسمتهای شمال سوریه نام میبرد به نام «پرسوس» که دشت بسیار باصفایی بود. وقتی مأمون برمیگشت، این دشت باصفا را دید، خیلی خوشش آمد، دستور داد همین جا اطراق شود. چشمه بسیار بزرگی آنجا بود و آب بسیار سردی از زمین میجوشید. این چشمه به قدری باصفا بود که آن ریگهای زیر کاملًا پیدا بود. دستور داد تخت و خرگاهش را همانجا زدند. نشسته بود و غرق در خیالات و افکار خودش بود. در این بین، در همان جلوی چشمه که استخرمانندی بود ناگهان یک ماهی سفید بسیار زیبایی پیدا شد. مأمون هوس کرد همین ماهی را بگیرند و کباب کنند. گفت: غوّاص بیاید این را بگیرد. فوراً مردی آمد و خودش را در آب انداخت و این ماهی را در همان داخل آب گرفت (غوّاص خیلی ماهری بود) و به دست مأمون داد. چون حیوان هنوز زنده بود یک تکانی به خودش داد و دوباره پرید در آب. آبی به بدن مأمون پاشید. دو مرتبه غوّاص پرید که ماهی را بگیرد، و گرفت. ولی بعد از آنکه همین آب از بدن این ماهی به بدن مأمون پاشید- چون سرد بود یا وضع دیگری داشت- یک حالت رعشهای در او پیدا شد یعنی احساس لرز کرد. ماهی را گرفتند و بعد دستور داد کباب کردند. مأمون احساس کرد که حالش خوش نیست، سرما سرمایش میشود، و کمکم تب کرد. طبیب آوردند و بستری شد.
دم به دم بر تبش افزوده میشد. هر چه رویش لحاف و چیزهای گرمکننده میانداختند، میگفت: بیشتر مرا بپوشانید سرمایم میشود. هر چه میانداختند دیگر فایده نمیکرد.
«بُختیشوع» و «ابن ماسویه» دو طبیب درجه اول بودند که همراهش بودند، آمدند و او را کاملًا معاینه کردند. چیزی تشخیص ندادند و نتوانستند بفهمند. بعد از مدتها یک عرق خاصی و یک رطوبت لزج و چسبندهای از بدنش بیرون آمد؛ یک
[١]. آن زمان، استانبول فعلی و قسطنطنیه قدیم مرکز روم بوده است و این قسمت سوریه و اطراف آنتقریباً مرز دنیای اسلامی شمرده میشد، بعد در دورههای سلاطین عثمانی و سلطان محمد فاتح بود که آن مناطق را فتح کردند و خلافت شرقی مسیحیت را برچیدند.