مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٣٨ - داستان ابوسعید ابوالخیر و بوعلی سینا
میکارید، بعد میبینید چطور این ریشههای ضعیف، ماده غذایی سنگین را که به طبع خودش سنگین است از زیر زمین میکشد و تا سر درخت بالا میبرد؛ چون یک قوّه و نیروی دیگر حاکم است.
داستان ابوسعید ابوالخیر و بوعلی سینا
داستان معروفی است از ابوسعید ابوالخیر و بوعلی سینا. ابو سعید ابوالخیر عارف معروفی است، از عرفای خیلی مهم است و در نیشابور بوده است. بوعلی سینا در ماوراءالنهر (بلخ و بخارا و آن مناطق) بود. محمود غزنوی از امیر سامانی چند نفر را میخواهد که به دربار او بفرستد. او دربار خودش را از دانشمندان، فلاسفه، شعرا و سایرین غنی میکرد. [پیک] فرستاد که این چند نفر را بفرستید. اینها قبل از آنکه رسماً اعلام بشود، از این قضیه خبردار شدند. بعضی گفتند میرویم، مثل ابوریحان و یکی دو نفر دیگر؛ یکی دو نفر دیگر فرار کردند و حاضر نشدند بروند، یکی از آنها بوعلی سینا بود. او تا گرگان رفت، بعد به همدان رفت که خودش را از قلمرو محمود خارج کند. در سر راهش به نیشابور آمد. در نیشابور با ابوسعید ابوالخیر [برخورد کرد.]
معروف است و در کتابها نوشتهاند که ایندو سه شبانه روز با یکدیگر ملاقات و خلوت داشتند و بیرون نمیآمدند مگر برای نماز و تطهیر. صحبتهایی بینشان [رد و بدل] شده است. میگویند یک وقت این دو نفر با هم در حمّام بودند. ابوسعید برای اینکه به بوعلی ارزش عرفان را در مقابل ارزش فلسفه نشان بدهد (حالا داستان راست است یا دروغ من کاری ندارم، میخواهم نتیجهگیری کنم) آن طاس حمام را به طرف بالا پرتاب کرد و بعد همینطور معلّق نگهش داشت. به بوعلی گفت: شما فلاسفه میگویید که جسم ثقیل اگر در بالا باشد، لازمه طبیعتش این است که بیفتد، چرا این نمیافتد؟ پس آن قانونِ شما فلاسفه را نقض کرد. بوعلی گفت که این قانون ما فلاسفه نقض نمیشود. قانون فلاسفه این است: طبیعت حکمش این است که [جسم ثقیل] به طبع خودش اقتضا دارد پایین بیاید مگر اینکه یک قاسر مانع او شود. اینجا یک اراده قوی است که مانع آمدن اوست. الآن هم او به طبع خودش میخواهد پایین بیاید ولی یک اراده قوی مانع است.