مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٣٧ - ذلّت عبداللَّه بن ابَی
کردهاید که ریشه همه چیز، شندر غاز [١] پولی است که مردم میدهند؟ خیلی به اصطلاح، اقتصادی و مادی فکر کردهاید. مسأله، مسأله ایمان است، مسأله اتکای به خداست و مسأله نصرت الهی است. اگر مردمی استحقاق این را پیدا کنند که خدا بخواهد آن مردم را پیروز کند، همه آن وسائل را فراهم میکند، مال و ثروت هم برایشان فراهم میکند. خزائن آسمانها و زمین مال خداست، برای خدا کار مشکلی نیست که بخواهد وسیلهای را فراهم کند.«وَلکنَّ الْمُنافِقینَ لایفْقَهونَ» ولی منافقین این چیزها را نمیفهمند.
ذلّت عبداللَّه بن ابَی
«یقولونَ لَئِنْ رَجَعْنا الَی الْمَدینَةِ لَیخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْاذَلَّ» میگویند اگر ما به مدینه بازگردیم آن که عزیزتر است ذلیلتر را بیرون خواهد کرد. عبداللَّهبن ابی میگفت پایم که به مدینه برسد پیغمبر را بیرون میکنم.
قرآن میفرماید:«وَللَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنینَ» عزت منحصراً از آنِ خدا و پیامبر و مؤمنین است، یعنی تو ذلیلتر از آن هستی که بخواهی چنین کنی، تو آنقدر ذلیلی که خودت هم نمیدانی:«وَ لکنَّ الْمُنافِقینَ لایعْلَمونَ».
عبداللَّه بن ابی هنوز به مدینه نرسیده بود که خدای متعال دو بار ذلت او را به او نشان داد. اینطور اشخاص که منافق و ترسو هستند وقتی که در میان رفقای خودشان هستند رجز میخوانند ولی در جمع بکلی شکل دیگری به خود میگیرند.
وقتی که آمد خدمت پیغمبر، قسمهای غِلاظ و شِدادی خورد که اصلًا من این حرفها را نگفتهام و اینها را به من دروغ بستهاند. این اولین ذلتش بود. بعد هم پسرش آمد خدمت پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و عرض کرد: یا رسولاللَّه همه میدانند که در میان انصار، جوانی نسبت به پدر و مادرش خوشرفتارتر از من نیست. من پدرم را به عنوان یک پدر دوست دارم ولی پدر من منافق است. اگر حق پدرم کشته شدن است فرمان بده تا خودم او را بکشم. فرمود: نه. با اینکه پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله او را نهی کرد، آمد کنار
[١]. [کنایه از پول اندک. (غاز: کوچکترین واحد پول در عهد قاجاریه. ده غاز معادل یک شاهی بود- فرهنگ معین).]