هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٤٩ - نقطه عطف جنبش مكتبى
نشانگر آن است كه متوكّل تا حدودى به وضع او پىبرده بود. [١]
در باره فتح آمده است كه متوكّل به او گفت: اى فتح اين (امام هادى) دوست توست و در صورت فتح خنديد، و فتح هم در چهره خليفه خنديد.
همچنين از داستان زير آشكار مىشود كه برخى از فرماندهان سپاه نظام، مهر آن امام و چه بسا ولايت او را در دل نهان داشتند. از طرفى اين ماجرا گوشهاى از انتشار دوستى امام و احترام او در بين عموم مردم، بخصوص در حرمين شريفين (مكّه و مدينه)، پرده بر مىدارد.
از يحيى بن هرثمة، فرمانده سپاه عبّاسى، نقل مىكنند كه گفت: متوكّل مرا به مدينه فرستاد تا امام هادى را به خاطر مطلبى كه در باره او شنيده بود، به نزدش ببرم. چون به مدينه رفتم، مردم آنجا چنان بناى بانگ و شيون نهادند كه تا آن هنگام همانند آن را نشنيده بودم. من شروع به تسكين دادن آنها كردم و سوگند خوردم كه در باره وى به انجام كار ناپسندى مأمور نشدهام، آنگاه به بازرسى منزلش پرداختم و در آنجا چيزى جز قرآن و دعا و همانند اينها نيافتم.
سپس او را حركت دادم و خود عهده دار خدمتش شدم و با وى خوشرفتارى كردم.
يكى از روزها در حالى كه آسمان صاف بود و خورشيد هم مىدرخشيد، بر مركبش سوار شد در حالى كه بارانى در بر كرده و دم مركبش را گره زده بود، من از كار او در شگفت شدم امّا ديرى نپائيد كه ابرى در آسمان پيدا شد و بارانى تند با ريدن گرفت و كار ما بسيار دشوار گشت. در اين هنگام امام هادى رو به من كرد و گفت: من مىدانم آنچه را كه ديدى (بستن دم مركب) غريب شمردى و پيش خود پنداشتى كه من در اين كارها از تو داناترم. امّا اين گونه نبود كه تو گمان
[١] - بحارالانوار، ج ٥٠، ص ١٩٦، حديث هشتم.