هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٠٦ - پس از مأمون
داستان اين حادثه بنابر آنچه كه نويسنده توانا، عيّاشى از «ونان» پيشكار و محرم اسرار ابن ابى داوود، قاضى مشهور بغداد نقل كرده، چنين است:
روزى ابن ابى داوود، غمگين از نزد معتصم بازگشت. علّت اندوه را جويا شدم و او پاسخ داد: از آنچه امروز از اين سياه (اشاره به امام جواد كرد) در پيشگاه اميرالمؤمنين بر من رسيد، اندوهگينم. پرسيدم: مگر چه پيش آمده است؟ گفت: دزدى را آنجا آوردند كه به دزدى خود اقرار كرده بود و خليفه خواست بر او حد جارى كند. لذا فقها را گردآورد و امام جواد را نيز حاضر كرد و از ما پرسيد كه دست دزد را از چه ناحيهاى بايد قطع كرد؟ من گفتم: بايد از بند دست قطع كرد. پرسيد: چه دليلى براى اين سخن دارى؟ گفتم: چون دست از انگشت است تا كف و خداوند در آيه تيمّم فرموده است: فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيْدِيكُم مِنْهُ [١].
«پس از آن (خاك) بر رويها و دستهاى خود بماليد.»
عدّهاى از حاضران نيز با من هم عقيده شدند. برخى ديگر از فقها گفتند:
بايد دست دزد را از آرنج قطع كرد. چون خداوند در آيه وضو مىفرمايد:
وَأَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرَافِقِ [٢].
«.. ودستهاى خويش را تا آرنجها بشوييد.»
اين آيه دلالت مىكند كه دست تا آرنج است. در اين لحظه معتصم به امام جواد رو كرد و پرسيد: اى ابو جعفر. شما چه مىگوييد؟ آنحضرت گفت:
حاضران در اين باره سخن گفتند. معتصم گفت: من با سخن آنها كار ندارم، شما چه مىگوييد؟ امام جواد فرمود: مرا از پاسخ به اين پرسش معذور بدار.
معتصم گفت: تو را به خداى تعالى سوگند مىدهم كه آنچه را كه در اين باره مىدانى بگويى.
امام جواد فرمود: حال كه مرا به خدا سوگند دادى بايد بگويم كه حاضران
[١] - سوره مائده، آيه ٦.
[٢] - سوره مائده، آيه ٦.