هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٩٣٤ - آخرين وصيت
او را چنين نوشت:
اگر كار تو تا آنجا رسيد كه من مىدانم پس بزودى خداى را در بارهات قصد مىكنم، از خدا نجات تو را خواهم خواست.
اين ماجرا در شب جمعه روى داد. فردا صبح متوكّل دچار تب شد و در روز دوشنبه تا آنجا حالش خراب شد كه بر او ضجه و شيون مىكشيدند. متوكّل دستور داد، هر زندانى كه نامش را نزد او مىبرند، آزاد كنند تا آنكه على بن جعفر همانى را نيز ياد كردند. متوكّل به عبد اللَّه بن خاقان گفت: چرا كار او را بر من عرضه نداشتى؟ عبد اللَّه گفت: هرگز نام او را تكرار نمىكنم. متوكّل گفت:
همين حالا او را آزاد كن و از وى بخواه كه مرا حلال كند.
همانى را آزاد كردند و او به فرمان امام هادى به مكّه رفت و در آنجا مجاور شد. [١]
اختلافى ميان على بن جعفر و شخصى به نام فارس كه در زعامت شيعه با وى به رقابت برخاسته بود، در گرفت. يكى از شيعيان به امام عسكرى در اين باب نامهاى نوشت. امام هم در پاسخ، على بن جعفر را تأييد فرمود. در ضمن اين نامه آمده بود:
خداوند منزلت على بن جعفر را بزرگ گرداند و ما را بدو بهرهمند سازد.
و افزود:
در حوايج خويش نزد على بن جعفر برو و از فارس بترسيد و او را در چيزى از امورتان داخل مگردانيد. [٢]
از اين توقيع پيداست كه ائمه عليهم السلام چگونه امور شيعه را از طريق وكلايشان
[١] - حياة الامام العسكرى، ص ١٥٦.
[٢] - همان مأخذ، ص ١٥٧.