هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٥٦٠ - دوران زندگى امام باقر عليه السلام
حديث زير از شيوه نگرش پيشتازان امّت بدانچه به خلافت عمر بن عبد العزيز مربوط مىشود، پرده بر مىدارد.
روزى عمر بن عبد العزيز به عامل خود در خراسان نوشت كه صد نفر از دانشمندان آن ديار را به سوى من روانه كن تا از آنان در باره روش تو پرس و جو كنم. عامل وى دانشمندان را جمع كرد و اين امر را به اطلاع آنان رساند.
دانشمندان از اجابت در خواست خليفه عذر خواستند و گفتند: ما كار و خانواده داريم و نمىتوانيم آنها را رها كنيم عدالت خليفه هم اقتضا نمىكند كه ما را به اجبار به اين كار وادارد، ولى ما يك تن را به نمايندگى از ميان خود، انتخاب كرده به سوى او گسيل مىداريم و عقيده خود را به او مىگوييم تا به آگاهى خليفه رساند. سخن او همان سخن ما و نظر او همان نظر ماست. عامل خليفه موافقت كرد و آن مرد را به نزد عمر فرستاد. چون مرد بر خليفه وارد شد، به وى سلام گفت و نشست. مرد به خليفه گفت: مجلس را برايم خلوت كن.
خليفه گفت: چرا؟ تو يا سخن حقى مىگويى كه اينان تصديقت مىكنند و يا باطلى مىگويى كه اينان تكذيب مىكنند. مرد گفت: من به خاطر خودم اين پيشنهاد را نمىدهم بلكه به خاطر خود توست، زيرا من بيم دارم سخنى ميان ما گفته شود كه شنيدن آن تو را خوش نيايد.
آية الله العظمى السيد محمد تقي المدرسي(دام ظله)، هدايتگران راه نور - قم، چاپ: پنجم، ١٣٩٠.
يفه به حاضران دستور داد كه مجلس را ترك گويند سپس به او گفت:
حرف بزن! مرد گفت: به من بگو اين خلافت از كجا به تو رسيده است؟ خليفه دير زمانى خاموش ماند. مرد گفت: آيا پاسخى ندارى؟ خليفه گفت: نه. مرد پرسيد: چرا؟ خليفه جواب داد: اگر بگويم به نص خدا و رسولش، دروغ گفتهام و اگر بگويم به اجماع مسلمانان، خواهى گفت ما اهل مشرق از اين امر بىاطلاع بوده و بر آن اجماع نكردهايم و اگر بگويم آن را از پدرانم به ارث بردهام خواهى گفت كه پدرت فرزندان بسيارى داشته است. پس چرا از ميان آنان تو از