هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٠٤ - مرارت و شهادت
السلام عليك يا رسول اللَّه! السلام عليك يا جدّاه!
امام كاظم با اين بيان مىخواست بگويد: اى حاكم ستمگر اگر رسول خدا پسر عموى توست و تو مىخواهى بنابر اين پيوند نسبى، شرعى بودن حكومت خود را اثبات كنى بايد بدانى كه من بدو نزديكترم و آنحضرت جدّ من است.
بنابر اين من از تو به جانشينى و خلافت آن بزرگوار شايستهترم!
هارون مقصود امام را دريافت و در حالى كه مىكوشيد تصميم خود را براى دستگيرى امام كاظم توجيه كند، گفت:
اى رسول خدا من از تو درباره كارى كه قصد انجام آن را دارم پوزش مىخواهم. من قصد دارم موسى بن جعفر را به زندان بيفكنم. چون او مىخواهد ميان امّت تو اختلاف و تفرقه ايجاد كند و خون آنها را بريزد.
چون روز بعد فرارسيد، هارون فضل بن ربيع را مأمور دستگيرى امام كاظم كرد. فضل بر آنحضرت كه در جايگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله به نماز ايستاده بود، در آمد و دستور داد او را دستگير كنند و زندانى نمايند. [١]
سپس دو محمل ترتيب داد كه اطراف آنها پوشيده بود. ايشان را در يكى از آنها جاى داد و آن دو محمل را روى استر بسته بر هر يك عدّهاى را گماشت.
يكى را به طرف بصره و ديگرى را به سوى كوفه روانهكرد تا بدينوسيله مردم ندانند امام را به كجا مىبرند. امام كاظم عليه السلام در هودجى بود كه به سمت بصره مىرفت. هارون به فرستاده خود دستور داد كه آنحضرت را به عيسى بن جعفر منصور كه والى وى در بصره بود، تسليم كند. عيسى يك سال آنحضرت را در نزد خود زندانى كرد. سپس عيسى نامهاى به هارون نوشت كه موسى بن جعفر را از من بگير و به هر كه مىخواهى بسپار و گرنه من او را آزاد خواهم كرد.
[١] - مقاتل الطالبيّين، ص ٢١٣.