هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢١٩ - ويژگيها و فضايل اميرمؤمنان
اين صدا مرا به خود مشغول كرد و ردّ پاها را گرفتم و رفتم. ناگهان چشمم به على بن ابىطالب افتاد. خود را مخفى كردم و از حركت باز ايستادم. آنحضرت در دل شب دو ركعت نماز گزارد و آنگاه به دعا و گريه و زارى و ناله پرداخت. از جمله مناجاتهايى كه مىكرد اين بود كه مىگفت:
«معبودا! در عفو تو مىانديشم پس گناهم بر من سبك مىشود آنگاه درباره سخت گرفتنت فكر مىكنم پس مصيبتم بر من گران مىآيد».
آنگاه گفت:
«آه اگر در صحيفهها گناهى را بخوانم كه خود آن را فراموش كردهام امّا تو آن را گرد آورده باشى! پس مىگويى: او را بگيريد. پس واى بر گرفتارى كه خانوادهاش او را نتوانند نجات بخشند و قبيلهاش او را سودى ندهند و كروبيان بدو رحمت نياورند».
آنگاه گفت:
«واى از آتشى كه احشا و امعا را مىسوزاند! واى از آتشى كه پوست را مىكند! واى از سوزانندگى پارههاى آتش!»
ابودرداء گفت: سپس آنحضرت بسيار گريست. پس از مدّتى ديگر نه صدايى از او به گوش مىرسيد و نه جنبشى از او ديده مىشد. با خود گفتم: حتماً به خاطر شب زنده دارى، خواب بر او چيره شده است. بايد او را براى نماز صبح بيدار كنم. بر بالين او رفتم آنحضرت مانند يك قطعه چوب خشك بر زمين افتاده بود. تكانش دادم امّا هيچ جنبشى نكرد، صدايش زدم امّا پاسخى نداد. گفتم: انا للَّهو انا اليه راجعون. به خدا كه على بن ابىطالب مُرد. ابودرداء در ادامه گفتار خود افزود: به سرعت به خانه على روانه شدم و اين خبر را به اطلاع آنان رساندم. فاطمه گفت: اى ابودرداء! داستان چيست؟ پس من آنچه را كه ديده بودم براى او باز گفتم. او فرمود: