هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٠٤ - مبارزه با انحراف امّت
نمىديد. چون نزديك تربت پاك پيامبر شد نگاهش به مأذنه افتاد، گامها را كوتاه كرد. امّا آنچنان گريست و زارى كرد تا آن كه از هوش رفت. زنان سراسيمه به سويش شتافتند و بر چهرهاش آب پاشيدند. چون به هوش آمد از جاى برخاست در حالى كه لب به سخن گشوده بود و مىگفت:
«تاب و توانم برفت. پوست بدنم نيز به من خيانت كرد. دشمن نكوهشم كرد و افسردگى مرا كشت. اى پدر! اينك تنها و حيران ماندهام. صدايم به خاموشى گراييده و پُشتم شكسته است. زندگىام تيره و تار و روزگارم سياه شد. پدر! از اين پس هيچ همدم و همدلى براى رفع تنهايى و وحشتم ندارم و ديگر كسى نيست كه اشكم را باز دارد و ياورى نيست كه در ناتوانيها مرا يار باشد. پس از تو قرآن و منزل و مأوى جبرئيل و ميكائيل از خاطرها فراموش شد. تمام اسباب پس از تو دگرگون و همه درها دربرابرم بسته شد. من نيز پس از تو در اين دنيا ديرى نخواهم زيست و هر دم كه برآرم با گريه بر تو همراه است اشتياقم به تو و اندوهم بر تو هيچ گاه پايان ندارد».
آنگاه بانگ برآورد كه: اى پدر! اى جان من! سپس اين اشعار را مترنّم شد:
- اندوه من بر تو، اندوهى تازه است و قلب من، به خدا سوگند، جايگاه ريزش شور و غوغاست.
- هر روز كه سپرى مىشود اندوه من در آن فزونى مىيابد و گريهام بر تو تمام ناشدنى است.
- پيشامدهاى ناگوار من بزرگ شد و عنان تسلّى و آرامش را از كف دادم. پس گريهام در اين سوگ هر لحظه تازه است.
- هر آن دلى كه در فراق تو با شكيب و تسليت همراه مىشود، همانا دلى افسرده و بىجان است.
سپس فرياد برآورد: اى پدر با مرگ تو دنيا از نور افشانى باز ايستاد