هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢٠٠ - على عليه السلام و دوران امامت
ماجراى خوارج
پس از آنكه دو سپاه پيمان صلح منعقد كردند و امام و معاويه آن را به امضا رسانيدند، ابوموسى اشعرى آن پيمان نامه را در اردوگاه امام به گردش در آورد تا همه آن را ببينند. پس چون از مقابل پرچمهاى بنى راسب گذشت، آنان گفتند: ما بدين پيمان راضى نيستيم. لا حكم الا للّه. چون ابوموسى گفته آنان را به اطلاع امام رسانيد، آنحضرت فرمود: آيا آنان به جز يكى دو پرچم و گروه اندكى از مردم بودند؟ ابوموسى گفت: خير.
صحيح است كه كوفيان از جنگ آسيب ديده و خسته شده بودند و آتش اين جنگ در دل بسيارى از آنان شعله ور بود. براى همين وقتى تندروها سر پيچى خود را آشكار ساختند، دعوت آنان مانند آتش در نيستان همه جا را فرا گرفت. نداى مردمى كه از هر گوشه فرياد مىكردند: لا حكم الا للّه و يا على ما راضى نيستيم كه مردان در دين خدا حكم دهند و خداوند حكم خود را در باره معاويه و اصحابش بيان داشته و گفته است بايد يا كشته شوند و يا تحت حكومت ما در آيند، اين فريادها امام را نگران كرد.
هر قدر كه امام آنان را اندرز داد و بديشان ياد آورى كرد كه نمى توان پيمان را نقض كرد در حالى كه خدا را بر آن وكيل كردهاند، اصحابش نپذيرفتند و تنها خواستار جنگ شدند و در برابر نصايح آنحضرت تنها يك حرف بر زبان آوردند و آن اينكه: مانند ما به درگاه خدا توبه كن و گرنه ما از تو بيزارى مىجوييم.
موضع خوارج در برابر امام، نتيجه گيرى حكمين را تقويت بخشيد. زيرا عمرو بن عاص، طرف خود يعنى ابوموسى اشعرى را فريفت و هر دو قرار گذاشتند كه امام و معاويه را از خلافت خلع كنند. عمرو بن عاص، ابتدا از ابوموسى خواست كه على را از خلافت خلع كند. چون ابوموسى چنين كرد،