هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٢٦ - ب- پارسا و پرهيزكار
مالى بود كه از آنها برده بودند، نه كمتر و نه بيشتر!!
يكى از راويان مىگويد: روز عيد، نزد امام جواد عليه السلام رفتم و از تنگدستى زبان به شكايت گشودم. وى با شنيدن سخنان من، سجاده را بالا زد و از خاك، شمشى طلا بيرون آورد و به من داد. چون آن را (براى فروش) به بازار بردم، ١٦ مثقال بود. [١]
عمر بن ريان گويد: مأمون درباره جواد الأئمّه به هر حيلهاى دست زد (براى آنكه آنحضرت را به ورطه فساد اندازد و از كرامت و هيبت او در چشم و دل مردم بكاهد) امّا نتوانست كارى كند. هنگامى كه وى خواست دخترش را براى حضرت زفاف كند صد كنيزك بسيار زيبا فراهم كرد و به هر يك جامى كه در آن گوهرى بود داد تا چون امام در مسند دامادى مىنشيند رو به روى او بايستند.
ولى آنحضرت (بر خلاف انتظار مأمون) اصلًا به كنيزكان نگاه نكرد. مردى بود به نام مخارق كه خوش آواز و نوازنده بود و ريش بلندى داشت. مأمون وى را خواست، مخارق گفت: اگر مشكل تو در مورد ميل دادن او به امور دنيوى است، من اين مهم را براى توبه عهده مىگيرم. آنگاه وى رو به روى امام جواد نشست و بانگ برداشت. همه أهل خانه بر او گرد آمدند و مخارق همچنان عود مىنواخت و آواز مىخواند. ساعتى چنين كرد و ابو جعفر نه به او نگريست و نه به راست و چپش. آنگاه سر خود را بالا آورد و فرمود: اى ريش بلند از خدا بترس! ناگهان مخارق با شنيدن اين سخن زخمه و عود از دستش افتاد و تا پايان عمر نتوانست از دست خود استفاده كند. [٢]
امام جواد عليه السلام در دوران خرد سالى بود كه يكى از ياران پدرش كه اسباب
[١] - بحار الانوار، ج ٥٠، ص ٤٩.
[٢] - مناقب آل ابىطالب، ج ٤، ص ٢٩٦.