هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٣١ - ج- عالم ودانشمند
به اطرافيانش گفت: هنگام مرگ اين كودك امروز به دست من فرا رسيده است.
سپس فرزند امام رضا را كه در بين شمارى از كودكان بود طلبيد و از او پرسيد: تو از اخبار آسمانها چه مىدانى؟ امام جواد گفت: من از پدرم از پدرانم از پيامبر صلى الله عليه و آله از جبرائيل از پروردگار جهانيان شنيدم كه فرمود: ميان آسمان و زمين دريايى است. غبارناك و پر موج كه در آن مارهائى است كه شكمهايشان سبز و پشتهايشان نقطههاى سياه است. پادشاهان آنها را با بازهاى سپيدشان شكار مىكنند تا دانشمندان را بدانها بيازمايند.
مأمون با شنيدن اين پاسخ گفت: تو و پدرانت و جدّت و پروردگارت همه راست گفتيد آنگاه او را سوار كرد و دخترش ام الفضل را به همسرى او در آورد. [١]
٤- از رگزنى كه امام جواد عليه السلام در عهد مأمون او را طلبيد، روايت كردهاند كه گفت: آنحضرت به من فرمود: رگ زاهر مرا بزن. رگزن گفت: من چنين رگى نمىشناسم و اسم آن را هم نشنيدهام. امام آن رگ را به وى نشان داد. چون رگزن، رگ آنحضرت را زد خون زردى جارى شد و تشت پرگشت. سپس آنحضرت فرمود: رگ را بگير و انگاه فرمود تشت را خالى كند. سپس دستور داد رگ را رها كند. آنگاه خون ديگرى بيرون آمد. امام فرمود: حالا آن را ببند.
چون دست امام را بست فرمود صد دينار به او بدهند. مرد پولها را گرفت و نزد يوحنا پسر بختشيوع آمد و سخن امام عليه السلام را براى او بازگو كرد. يوحنا گفت: به خدا سوگند من نام اين رگ را در طب نشنيدهام امّا فلان اسقف هست كه سال بسيارى بر او گذشته، بگذار نزد او برويم شايد كه او بداند. و گرنه ما كسى را نداريم كه از اين امر مطّلع باشد. هر دو نزد آن اسقف رفته ماجرا را براى او نقل كردند. اسقف مدّتى سر به زير افكند و آنگاه گفت: بعيد نيست كه اين مرد
[١] - بحار الانوار، ج ٥٠، ص ٥٦.