هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٨٥ - دانش امام
به وى مىرسد كه عيش او را مكدّر مىسازد. سفره گسترده شد، جعفر گفت بعد از اين ديگر خبرى نيست و گفته امام هادى عليه السلام نا درست از آب در آمد.
به خدا آن مرد دستش را شُست و به طرف غذا دراز كرد كه غلامش گريان از در وارد شد و گفت: خود را به مادرت برسان كه از بام به پايين افتاد و در شرف مرگ است. جعفر گفت: به خدا ديگر عقيده واقفيان را نمىپذيرم و به امامت اين بزرگوار معتقد مىشوم. [١]
آخرين كرامتى كه از آنحضرت نقل مىكنيم، كرامتى است كه راويان پيرامون (تپه تو برهها) نقل كردهاند. ماجرا از اين قرار بود كه متوكّل كوشيد با اتكا بر نيروى انتظامى خويش مخالفان خود را به هراس اندازد. از اين رو به هر يك از افراد لشگر خود كه شمارشان به ٩٠ هزار تن مىرسيد و همه از تركهاى ساكن سامرّاء بودند، دستور داد كه خورجين اسب خويش را از خاك سرخ پر كنند و در صحراى وسيعى، آنها را روى هم بريزند.
سپاهيان به فرمان متوكّل عمل كردند. چون چنين كردند، مثل كوهى بزرگ شد، متوكّل بر فراز تپه رفت و امام هادى را فرا خواند و گفت: شما را خواستم كه لشكر مرا تماشا كنى او دستور داده بود همه لباسهاى خاصّى به نام تجفاف (كه لباس جنگ بوده) بپوشند و سلاح برگيرند و با كاملترين لوازم و عظيم ترين هيأت آماده شده بودند. غرض متوكّل اين بود كه قيام كنندگان را تهديد كند و بيشتر از ناحيه امام هادى نگران بود كه مبادا برخى از كسانش را به قيام فرمان دهد. حضرت هادى به متوكّل فرمود:
آيا مىخواهى من هم سپاه خود را بر تو عرضه دارم؟ متوكّل پاسخ داد:
آرى. امام دعايى كرد، ناگهان ميان آسمان و زمين از خاور تا باختر از فرشتگان مسلّح پر شد. خليفه از ديدن اين منظره از حال رفت چون به هوش آمد حضرت به او فرمود: ما در امور دنيوى با شما نمىستيزيم زيرا به كار آخرت مشغوليم
[١] - بحارالانوار، ج ٥٠، ص ١٨٣.