هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٥٦٥ - دوران زندگى امام باقر عليه السلام
مردى به عبد الملك بن مروان گفت: آيا به من امان مىدهى؟ عبد الملك گفت: آرى. مرد پرسيد: بگو ببنيم آيا اين خلافت كه به تو رسيده به نص خدا و رسولش بوده است؟ عبد الملك گفت: نه، مرد پرسيد: آيا مسلمانان بر اين اجماع كرده و به تو رضايت دادهاند؟ عبد الملك پاسخ داد نه. مرد باز پرسيد:
پس آيا بيعت تو به گردن ايشان است كه به خلافت تو راضى شدهاند؟ عبد الملك گفت: نه. مرد باز پرسيد: آيا اهل شورا تو را برگزيدهاند؟ عبد الملك گفت: نه. مرد گفت: پس آيا چنين نيست كه تو به زور خلافت را عهده دار شدهاى و تمام امكانات مسلمانان را تنها به خود اختصاص دادهاى؟ عبد الملك گفت: آرى چنين است.
مرد پرسيد: پس به كدامين دليل تو خود را امير المؤمنين ناميدى؟ در حالى كه نه خدا و نه پيامبرش و نه مسلمانان تو را به اميرى بر گزيدهاند!! عبد الملك به وى گفت: از ملك من خارج شو و گرنه ترا مىكشم. مرد گفت: اين پاسخ مردم عادل و منصف نيست. سپس از نزد او خارج شد. [١]
٢- شيخ طوسى در كتاب امالى به نقل از شيخ مفيد و او از ثمالى، حكايت ديگرى در اين باره نقل كرده است:
عبد الملك بن مروان در مكّه براى مردم سخنرانى مىكرد. يكى از كسانى كه در اين مجلس حضور داشته نقل مىكند كه چون عبد الملك به پند و اندرز در خطبهاش رسيد. مردى در برابرش برخاست و گفت: آهسته، آهسته شما خود امر مىكنيد و امرى نمىپذيريد. نهى مىكنيد و خود باز نمىايستيد. پند مىدهيد و خود پند نمىگيريد، پس آيا ما به سيره شما راه پوييم يا فرمانتان را گردن نهيم؟! اگر بگوييد از سيره ما پيروى كنيد پس جواب دهيد كه چطور
[١] - حلية الاولياء، ص ٣٣٥.