هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٧٠ - شهادت مرقد و مزار شريف
براى زنان غذا ببريد.
براى زنان غذا بُردند. چون همه از خوردن فارع شدند، ضعف بر امام مستولى شد و از هوش رفت. بانگ و فرياد به پا خاست. كنيزان و زنان مأمون پا برهنه و سر برهنه بر بالين آن امام حاضر شدند، در طوس غريو و غوغا بلند شد. مأمون اندوهناك و در حالى كه به سر خود مىزد و محاسن خود را مىگرفت و مىگريست، وارد شد و در حالى كه سيل اشك بر گونههايش جارى بود بر بالين امام رضا كه به هوش آمده بود ايستاد و گفت: سرورم! به خدا نمىدانم كدام يك از اين دو مصيبت بر من بزرگ است: آيا دورى و فراق من از تو يا شنيدن تهمت مردم كه مىگويند من تو را كشتم. امام چشمانش را به سوى او بالا آورد و فرمود:
اى اميرالمؤمنين! با ابو جعفر خوش رفتارى كن كه عمر تو و عمر او مانند دو انگشت سبابه يكسان است. [١]
ياسر همچنين حوادثى را كه پس از وفات آنحضرت رخ داد، چنين توصيف مىكند:
«پاسى از شب گذشته بود كه امام عليه السلام جان سپرد. چون صبح فرا رسيد، مردم گرد آمدند و گفتند: مأمون او را كشت. و نيز گفتند: مأمون فرزند رسول خدا را كشت. آنان همچنين سخنان ديگرى هم گفتند.
محمّد بن جعفر بن محمّد از مأمون امان خواسته و به خراسان آمده بود. وى عموى ابو الحسن بود. مأمون به او گفت: اى ابو جعفر! به سوى مردم برو به ايشان بگو كه امام رضا امروز بيرون نمىآيد.
مأمون خوش نداشت جنازه آنحضرت را در روز بيرون ببرد، زيرا مىترسيد
[١] - بحارالانوار، ج ٤٩، ص ٢٩٩ (يعنى عمر تو و عمر او مساوى است).