هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢٠٩ - روزهاى پايانى خلافت امام
و در برابر، يكى از ياران خود را به وى بدهد. سرانجام آنحضرت آخرين تير خود را رها كرد و گفت:
«هشدار مىدهم كه من از عتاب و خطاب با شما خسته شدهام. پس به من بگوييد شما چكار مىكنيد؟ اگر مىخواهيد در ركاب من به سوى دشمن روانه شويد اين چيزى است كه من مىخواهم و دوست دارم و اگر در صدد چنين كارى نيستيد پس مرا از تصميم خود آگاه سازيد. به خدا سوگند اگر همه شما براى جنگ با دشمنان با من بيرون نياييد تا خداوند كه بهترين داوران است، ميان ما و آنان داورى نكند، بر شما نفرين مىكنم و خود به جنگ با دشمنانتان مىروم حتّى اگر تنها ده نفر مرا همراهى كنند».
«اوباشان شامى در يارى كردن ضلالت و گمراهى از شما پايدارترند و اتحاد آنان بر باطل خود از اتحاد شما بر هدايت و حقّتان بيشتر است پس درد و درمان شما چيست؟
آنان مانند شمايند و اگر تا روز قيامت با ايشان جنگ شود، از ميدان نمىگريزند». [١]
چون كوفيان ديدند كه آنحضرت قصد دارد همراه با شمارى اندك از ياران مخلص خود به جنگ روانه شود، به دعوت وى پاسخ گفتند و آماده رفتن به ميدان جنگ شدند.
جنگجويان از شهر بيرون آمدند و به اردوگاه سپاه كوفه در نخيله وارد شدند. امام يكى از فرماندهان سپاه خود، موسوم به زياد بن حفصه را به سوى شام گسيل داشت. «زياد» طلايه داران سپاه را رهبرى مىكرد.
آن حضرت در انتظار پايان يافتن ماه رمضان بود تا با ديگر سپاهيان خود به سوى شام حركت كند امّا تقدير در شب نوزدهم ماه مبارك رمضان، سرنوشت ديگرى براى او رقم زد.
[١] - سيرة الأئمّة الاثنى عشر، ص ٤٩٩.