هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٣٩ - دوران امامت
احساس خطر مىكردند. [١]
تشييع كنندگان از فرزندان و خويشان آنحضرت، از مراسم خاك سپارى پيكر پاك امام باز مىگشتند. درون خانه على هنوز مراسم سوگوارى بر پا بود كه عبيداللَّه بن عبّاس كه از جانب امام بر ولايت بصره گماشته شده بود، وارد منزل شد. امام حسن به سوى مسجد بيرون آمد و مسلمانان در انتظارى گدازنده، چشم به راه مقدم وى بودند. ابن عبّاس در رأس مجلس به سخنرانى ايستاد و گفت: اميرمؤمنان وفات يافت در حالى كه جانشينى از پس خود براى شما گذارد. اگر به او پاسخ مىگوييد به سوى شما آيد و اگر به خلافت او نا خشنوديد پس كسى را بر كسى اجبارى نيست.
مردم ناله و فرياد سر داند. گويى سخن ابن عبّاس، دريايى از اندوه و دريغ همراه داشت. مردم با صداى بلند بانگ بر آوردند. بگو او به سوى ما بيايد.
امام حسن مجتبى به سوى آنان رفت و خداى را ستود و بر او درود فرستاد و آنگاه از شخصيّت اميرمؤمنان تمجيد كرد و درباره او فرمود:
«در اين شب مردى وفات يافت كه نه نخستين مسلمانان در عمل از او سبقت گرفتند و نه آيندگان به او توانند رسيد. او در ركاب رسول خدا صلى الله عليه و آله جهاد مىكرد و به جان خويش از آنحضرت پاسبانى مىنمود. رسول خدا صلى الله عليه و آله او را با پرچم خويش به جنگ مىفرستاد و جبرئيل عليه السلام از راست و ميكائيل از چپ او را در ميان خود مىگرفتند و وى باز نمىگشت مگر آنكه خدا بر دستان او پيروزى را مىآورد. او در شبى وفات يافت كه عيسى بن مريم در آن به آسمان صعود كرد
[١] - تاريخ حاوى مظالمى است كه از خواندن آنها موى بر بدن راست مىشود. بنى اميّه براى يافتن جنازه حضرت امير هزاران قبر را نبش كردند تا شايد پيكر بى جان آنحضرت را بيابند و با جسارت بدان كينههاى كهنه خود را از دل بزدايند، امّا خداوند چنين نخواست و سعى آنها را باطل كرد.