هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢٠١ - على عليه السلام و دوران امامت
عمرو برخاست و گفت: ابوموسى، على را از خلافت خلع كرد و من نيز چنانكه او على را خلع كرد خلعش مىكنم و معاويه را به مقام خلافت مىنشانم!!
بدين سان عاقبت حكميّت، در فرجام تندروها تسريع كرد. پس از اين ماجرا آنان در محلّى به نام «حروراء» گرد آمدند. امام عليه السلام، ابن عبّاس را به سوى ايشان فرستاد و وى با استدلال به قرآن با آنان وارد بحث و گفتگو شد امّا جواب مساعدى از ايشان نشنيد. سپس خود به سوى ايشان رفت و از نام كسى كه پيشاپيش آن جماعت بود سؤال كرد. گفتند: وى يزيد بن قيس ارحبى نام دارد. سپس امام به چادر او رفت و دو ركعت نماز گزارد. آنگاه ايستاد و فرمود: اين جايگاهى است كه هر كه در آن به پيروزى دست يابد در روز قيامت نيز به فيروزى رسيده است. آنگاه به آن مردم روى كرد و فرمود: شما را به خدا سوگند مىدهم آيا كسى را متنفرتر از من نسبت به خلافت مىشناسيد؟ گفتند: به خدا نه. فرمود: آيا مىدانيد كه شما خود مرا اجبار كرديد تا عهدهدار خلافت شوم؟ گفتند: به خدا آرى.
فرمود: پس چرا اينك به مخالفت و ترك من همّت گماشتهايد؟! گفتند: ما گناه بزرگى مرتكب شديم و به سوى خدا توبه كرديم تو نيز از آن گناه به درگاه خدا توبه آر و از او آمرزش خواه تا باز به تو بپيونديم! على عليه السلام فرمود: من از تمام گناهان به پيشگاه خداوند توبه مىكنم.
آن جماعت به دعوت امام پاسخ دادند و با او به كوفه بازگشتند. شمار آنان پيش از شش هزار تن بود.
امّا چنين به نظر مىرسيد كه آنان به هنگام بازگشت به كوفه، با گروهى از هواداران جريان حكميّت كه بيشترين شمار سپاهرا تشكيل مىدادند و طرفداران اشعث بودند، برخورد كردند. اشعث كه مواضع خيانتكارانهاش در هر جا و بر همه كس مشهود بود و نخستين كسى بود كه امام عليه السلام را به پذيرش حكميّت واداشته بود، به تحريك آنان پرداخت و ايشان را از همراهى با امام بازداشت.