هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٦٢ - زندگى امام هادى عليه السلام
گردد. از اين رو مقدارى پشكل آورده در گلاب خيساندند و بر موضع دُمل نهادند. سر دمل باز شد و هر چه در آن بود بيرون آمد. مادر متوكّل از بهبود فرزند خويش بسيار خوشحال شد و ده هزار دينار، مختوم به مهر خويش، براى آنحضرت فرستاد و متوكّل هم از بستر بيمارى برخاست. [١]
٢- از صقر بن ابى دلف كرخى روايت شده است كه گفت: چون متوكّل، سرور ما امام هادى عليه السلام را به سامرّاء آورد در پى تفحص از حال و روز آن امام بر آمد. وى گويد: زرّافى حاجب متوكّل به من نگريست و دستور داد كه نزد او بروم چون نزدش در آمدم از من پرسيد: صقر! چه خبر؟ گفتم: خير است استاد، گفت: بنشين و از اوّل تا آخر آن را بگو. گفتم: اشتباه كردم كه آمدم.
صقر گويد: مردم از گرد او پراكنده شدند، سپس او از من پرسيد: تو چه كار دارى و براى چه آمدى؟ گفتم: براى امر خيرى، پرسيد: شايد آمدهاى از حال مولايت جويا شوى؟ گفتم: مولايم؟! مولاى من، اميرالمؤمنين است. گفت:
ساكت! مولاى تو حق و واقعى است. از من بيم مدار كه من نيز بر مذهب تو هستم. گفتم: الحمد للَّه.
آنگاه پرسيد: آيا دوست دارى مولايت را ببينى؟ گفتم: آرى. گفت: بنشين تا صاحبِ بريد از پيش او برود.
صقر گويد: چون صاحب بريد رفت، زرّافى به يكى از غلامانش گفت:
دست صقر را بگير و او را به اتاقى كه آن علوى محبوس در آنجاست ببر و او را با آن علوى تنها گذار.
غلام مرا به اتاق برد و به اتاقى اشاره كرد. وارد آن اتاق شدم و ناگهان آنحضرت را ديدم كه بر روى حصيرى نشسته و به موازاتش نيز قبرى حفر شده
[١] - بحارالانوار، ج ٥٠، ص ١٦٨.