هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٦٤ - على عليه السلام و دوران امامت
طلحه به بصره آمد و براى مردم سخنرانى كرد و آنان را به خلع امام از خلافت تشويق نمود. مردم از وى پرسيدند: ابو محمّد! نامه هايى كه از سوى تو به ما مى رسيد غير از اين بود كه اكنون مى گويى! طلحه خاموش شد و جوابى نيافت و زبير را براى سخنرانى پيش فرستاد.
عايشه نيز در مسير حركت خود به بصره با چاه آبى به نام «حوأب» رو به رو گشت.
سگهاى اطراف اين چاه به وى پارس كردند. عايشه پرسيد: نام اين چاه چيست؟ گفتند:
حوأب. ناگهان عايشه بانگ برداشت و بر بازوى شترش زد و آن را خوابانيد و سپس گفت:
به خدا سوگند: به خدا سوگند من مصداق حديث سگهاى حوأب هستم. مرا باز گردانيد.
مرا باز گردانيد.
بدين سبب عايشه و همراهانش يك شبانه روز در كنار چاه حوأب اردو زدند. امّا عبداللَّه بن زبير حيلهاى به كار بست و چهل نفر و بنابر قولى ديگر پنجاه نفر از باديه نشينان را حاضر كرد و بديشان رشوه داد تا نزد عايشه گواهى دهند كه نام اين چاه حوأب نيست. [١]
همچنين هنگامى كه زبير قصد كناره گيرى از اين جنگ را داشت، بار ديگر عبد اللَّه بن زبير پا به صحنه مى گذارد و با فريب دادن پدرش وى را به ميدان نبرد باز مى گرداند. نقش عبداللَّه در اين ميان همچون نقش محمّد بن طلحه بود. مروان بن حكم نيز گاه به گاه وارد صحنه مى شد و بر ادامه جنگ تبليغ و تشويق مىكرد.
بدين ترتيب مى توان از دستهاى پنهانى در پشت شخصيّتهاى ظاهرى جنگ جمل پرده برداشت. اين دستها نشان از هم پيمانى بنى اميّه با برخى از كسانى كه در حكومت طمع بسته بودند داشت. اينان در واقع با پنهان شدن در پشت
[١] - في رحاب أئمّة اهل البيت، ص ٢٥.