هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٤٣ - دوران امامت
«چون رسول خدا درگذشت، عرب در خلافت او به كشمكش برخاستند. قريش ادعا كرد كه ما قبيله وخانواده و دوستان او هستيم و روا نيست كه شما در خلافت محمّد و حقّ او با ما ستيزه كنيد. عرب پنداشت كه آنچه قريش مىگويد، همان است و حجّت آنان درباره حكومت و ستيز بر سر گرفتن خلافت پيامبر صلى الله عليه و آله صحيح است. پس به تقاضاى آنان «آرى» گفت و خلافت را بديشان تسليم كرد. آنگاه قريش با ما به احتجاج برخاستند و همان سخنى را كه به اعراب گفته بودند، براى ما نيز آوردند، امّا قريش ديد كه ما مانند عرب حقّ را به جانب آنان نداديم. بدين ترتيب قريش، با دادخواهى و احتجاج اين امر (خلافت) را عهده دار شد چون اهل بيت و دوستان محمّد صلى الله عليه و آله ما را به احتجاج وطلب داد خود از آنان فرمان دادند، آنان از ما كناره گيرى كردند. وبا يارى يكديگر، بر ستم كردن و خوار شمردن ما ايستادگى كردند. پس ديدار در پيشگاه خدا كه او راهبر و ياريگر است.
آنگاه امام عليه السلام در ادامه اين نامه افزود:
اى معاويه امروز از اين كه بر گرده كارى كه براى احراز آن شايستگى ندارى، پريدهاى باعث تعجّب وشگفتى است. براى تو نه فضلى در دين است و نه اثرى پسنديده در اسلام.
زاده دشمنترين قريش با رسول خدا صلى الله عليه و آله وقرآنى. خدا تو را ناكام گذارد. به زودى باز گردانده شوى و خواهى دانست كه سراى آخرت ازآنِ چه كسى است. به خدا ديرى نخواهد پاييد كه پروردگارت جانت را بگيرد و آنگاه بدانچه دستهايت پيش فرستادهاند تو را جزا دهد و خداوند خود در حقّ بندگانش ستم نمىكند ...
ونيز نوشت:
انگيزهاى كه سبب شد تا من اين نامه را بنويسم همانا عذرهايى بود كه من درباره تو ميان خود و خدايم عز و جل داشتم. پس اگر تو تسليم شوى از حظّى