هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٢٠٢ - على عليه السلام و دوران امامت
در پى اين برخورد، آنان به منطقهاى به نام «نهروان» رفتند. در آنجا آنان به يك مسلمان و يك مسيحى برخورد كردند و پس از آنكه از نظر آن مسلمان درباره امام آگاهى يافتند، او را كشتند امّا مرد مسيحى را رها كردند و گفتند كه ما بايد از ذمه پيامبر خود پاسدارى كنيم! گويى اسلامى كه ريختن خون مسيحى را روا نشمرده درباره حفظ خون مسلمان هيچ فرمانى نداده بود!!
واقعيّت اين است كه رشد تندروها و عدم آگاهى و ضعف اصول فكرى در نزد اين جماعت، عامل اصلى آنان در جناياتى بود كه مرتكب مىشدند چنان كه همين عوامل اسباب انقراض و نابودى آنان را فراهم كرد.
روزى عبداللَّه بن خباب كه يكى از اصحاب رسول خدا بود و پدرش خباب بن ارث، نيز از بزرگترين ياران آنحضرت به شمار مىرفت، در حالى كه قرآنى به گردن داشت و همسر باردارش كه ماه آخر حاملگى خود را مىگذرانيد، نيز با او بود با خوارج برخورد كرد. آنان عبداللَّه بن خباب را دستگير كردند و به وى گفتند: اين كتابى كه در گردن توست ما را به كشتن تو فرمان مىدهد. عبداللَّه پاسخ داد: چيزى را كه قرآن احيا كرده، زنده كنيد و آنچه را كه ميرانده شما نيز بميرانيد.
در همان هنگامى كه آنان با عبد اللَّه بن خباب مشغول گفتگو بودند، دانهاى خرما از شاخهاى فرو افتاد. يكى از آنان فوراً خرما را برداشت و در دهان برد. ديگر كسانى كه در آنجا حاضر بودند بروى اعتراض كردند و او خرما را از دهان بيرون انداخت. در اين اثنا خوكى نيز از آنجا مىگذشت كه يكى از آنان آن خوك را كشت. همراهانش به او پرخاش كردند و گفتند: كشتن اين خوك فساد در زمين است.
آنگاه دوباره به نزد عبداللَّه بن خباب برگشته به وى گفتند: درباره ابوبكر و عمر و على پيش از جريان حكميّت و نيز درباره عثمان در آن شش سال اخير