هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦١٨ - موضع امام صادق
پس او گفت: به او بگو صله رحم به جاى آوردى و خداوند تو را بهترين پاداش دهد. سپس چشمانش پر از اشك شد تا آنجا كه چند قطره نيز بر دامانش چكيد.
٢- از محمّد بن عبداللَّه اسكندرى يكى از نديمان و ياران خاصّ منصور روايت شده است كه گفت: روزى نزد منصور وارد شدم. او را ديدم كه اندوهگين نشسته بود و آه سرد مىكشيد. گفتم: اى اميرالمؤمنين به چه مىانديشى؟
پاسخ داد: اى محمّد بيش از يك صد تن از اولاد فاطمه كشته شدند در حالى كه سرور و پيشوايشان بر جاى مانده است!
پرسيدم: او كيست؟
گفت: جعفر بن محمّد الصادق.
گفتم: اى اميرالمؤمنين! او مردى است كه عبادت، پيكرش را فرسوده و لاغر ساخته و به جاى طلب حكومت و خلافت، خود را به خداوند مشغول داشته است!
منصور گفت: اى محمّد البته من مىدانم كه تو به او و پيشوايىاش اعتقاد دارى امّا بدان كه حكومت و پادشاهى، عقيم است و من امشب بر خودم سوگند ياد كردهام كه شب را سپرى نكنم مگر آنكه از كار او فراغت يافته باشم.
محمّد گفت: به خدا زمين با همه وسعتش بر من تنگ شد. آنگاه منصور، سيّافى (جلّاد) را طلبيد و به او گفت: چون ابو عبداللَّه الصادق را احضار كردم وى را با گفتگو سر گرم مىسازم و چون كلاهم را از سر برداشتم تو گردن او را بزن.
منصور، امام صادق را در آن ساعت فرا خواند. من با آنحضرت در خانه (منصور) بر خورد كردم. او لبهايش را مىجنباند، امّا نفهميدم چه مىخواند.
ناگهان ديدم قصر موج مىزند، انگار كه كشتى است در ميان امواج درياها،