هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٥٧٥ - دوران زندگى امام باقر عليه السلام
عزيره و نيز فرزندان فرزندش كه همگى پير شده بودند، به نزد او آمدند عزير بيست و پنج سال داشت. وى پيوسته از برادر و فرزندانش كه اكنون پير شده بودند خاطره نقل مىكرد و آنان آنچه را كه او مىگفت، به خاطر مىآوردند و مىگفتند: چگونه از چيزهايى كه مربوط به سالها و ماههاى بسيار گذشته است، خبر دارى؟!
عزيره، كه آن هنگام پير مردى ١٢٥ ساله بود، گفت: نديدم جوان بيست و پنج سالاى به آنچه ميان من و برادرم «عزير» در ايام جوانيمان گذشته، بيشتر از تو مطلع باشد! آيا تو از آسمان آمدهاى؟ يا از اهل زمينى؟ عزير پاسخ داد:
اى عزيره، من همان عزير هستم كه پس از آنكه خدايم مرا برگزيد و هدايتم كرد، به واسطه سخنى كه گفتم مرا يك صد سال ميراند و سپس دو باره زندهام كرد تا يقينم بدين نكته افزايش يابد كه خداوند بر هر چيز تواناست و اين همان دراز گوش و اين همان آب و خوراكى است كه هنگام ترك كردن شما از اينجا با خود داشتم. خداوند دو باره آنها را همان گونه كه بودهاند، اعاده فرموده است. در اين هنگام آنان به گفتار عزير يقين آوردند و او در ميانشان بيست و پنج سال زيست. سپس خداوند جان او و برادرش را در يك روز ستاند.
در اين هنگام دانشمند مسيحى از جاى خويش بر پا خاست و ديگر مسيحيان نيز بر خاستند، دانشمند آنان خطاب به ايشان گفت: داناتر از مرا پيش منآورديد و او را در كنار خود نشانديد تا پرده حرمت مرا بدرد و رسوايم سازد و مسلمانان دانند كه كسى در ميان آنان هست كه بر علوم ما احاطه دارد و چيزهايى مىداند كه ما نمىدانيم. نه به خدا سوگند ديگر يك كلمه هم با شما سخنى نمىگويم، و اگر تا سال ديگر زنده بودم نزد شما نخواهم آمد.
همه پراكنده شدند تنها من و پدرم در همان جا نشسته بوديم. خبر اين ماجرا به گوش هشام رسيد. همين كه مردم رفتند پدرم برخاست و به سوى منزلى كه