هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٤٠ - دوران امامت و رنجها
اى ابا صلت! او (هارون) مرا در اين وقت نمىخواند مگر آنكه كار مهمى در ميان باشد. به خدا سوگند امكان ندارد با من بدى كند به خاطر سخنى كه از جدّم رسول خدا صلى الله عليه و آله به من رسيده است.
ابا صلت گويد: من نيز با امام رضا خارج شدم و نزد هارون رفتيم. چون امام رضا به هارون نگريست اين حرز را خواند (حرز را ذكر مىكند) چون روبهروى هارون قرار گرفت، خليفه بدو نگريست و گفت: اى ابو الحسن! ما فرموديم تا صد هزار درهم به تو بدهند. نيازمنديهاى خانوادهات را هم بنويس. چون امام رضا از نزد او برمىگشت، هارون كه با نگاه او را از پشت تعقيب مىكرد، گفت:
من اراده كردم و خدا هم اراده كرد و اراده خدا بهتر بود.
يحيى برمكّى، به هارون پيشنهاد داد كه امام رضا عليه السلام را بكشد، امّا هارون اين كار را سخت و دشوار شمرد و به او گفت: گويا تو مىخواهى همه آنان را بكشى.
٢- پيشتر گفتيم كه جلودى از سوى هارون مأموريت يافت كه به محلّ سكونت اهل بيت رفته، خانواده آنحضرت را غارت كند. چون هارون از دنيا رفت و ميان وارثان هارون نزاع و اختلاف در گرفت، امام با آزادى نسبى فعاليت خود را آغاز كرد.
هارون سه تن از پسرانش، امين و مأمون و مؤتمن را به ترتيب به ولايتعهدى برگزيده بود. او چون از ميل و گرايش عبّاسيّان به امين كه تحت پرورش مادرش زبيده قرار داشت، مطلع بود بر جان مأمون مىترسيد. او مأمون را براى اداره امور كشور شايستهتر مىديد و از همين رو برخى از مناصب دولتى را به عهده وى گذارده بود.
ايرانيان كه على رغم كنار رفتن برامكه هنوز در دستگاه دولت عبّاسى از نفوذ و قدرت برخوردار بودند به مأمون گرايش داشتند، زيرا مادر مأمون ايرانى و دست پرورده ايرانيان بود.
اين بود كه ابرهاى طوفانزاى فتنه در آسمان امّت اسلام گرد آمدند و مرگ