هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٠٨ - پس از مأمون
در مىشنوند. آنگاه نظر آنها را نمىپذيرد و تنها سخن مردى را قبول ميكند كه نيمى از اين امّت به امامت و پيشوايى او اعتقاد دارند و ادعا مىكنند كه او از خليفه بدين مقام سزاوارتر است اين كار پسنديدهاى نيست.!!
در اين هنگام رنگ سيماى خليفه دگرگون شد و تنبّهى براى او حاصل گرديد و گفت: خدا تو را پاداش دهد كه مرا نصيحت خوبى كردى آنگاه در روز چهارم فلانى را (نام شخصى را مىبرد كه برخى از مؤلفان يا راويان اسم او را حذف كردند) كه از نويسندگانش بود امر كرد كه امام جواد را به منزل خويش به ميهمانى دعوت كند. آن شخص امام را به منزل خويش دعوت كرد امّا آنحضرت از اجابت دعوتش پوزش خواست و گفت: مىدانى كه من در مجلس شما حاضر نمىشوم. امّا او در دعوت خويش اصرار ورزيد و گفت: من شما را براى خوردن غذا دعوت مىكنم ودوست دارم كه بر روى لباسهايم پاى گذارى تا متبرك شود. زيرا فلان بن فلان كه از وزيران خليفه است، مايل به ديدار شماست. لاجرم آنحضرت دعوت وى را پذيرفت و به خانهاش رفت. در غذاى آنحضرت زهر ريختند. چون امام از آن غذا خورد احساس كرد كه آغشته به زهر است از اين رو اسب خويش را خواست. ميزبان از آنحضرت خواست كه بماند ولى امام به او پاسخ داد: اگر در خانه تو نباشم براى تو بهتر است.
آنحضرت در آن روز و شب رنجور و نالان بود تا آنكه زهر در بدنش پراكنده شد و جان داد.
اى امام به حق بنگر كه پس از اين همه، پاداش تو را چنين دادند! حال آنكه تو فقط خير ايشان را مىخواستى ولى آنان فقط شرّ و بدى براى تو مىخواستند!!
به خدا در حقّ تو خيانت و نيرنگ روا داشتند و تو را كه هنوز بهار زندگانىات سپرى نشده بود، زهر خورانيدند. امّا عجب نيست كه پدران و اجداد تو همواره