هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٧٩ - فضايل و كرامات
نام، او شيعه مذهب بود. از او پرسيدند: چرا مذهب شيعه را برگزيدى، و قايل به امامت امام على النقى شدى؟ پاسخ داد: به خاطر معجزهاى كه از وى ديدم.
داستان از اين قرار بود كه مردى تنگدست بودم، با اين حال زباندار وپر جرأت بودم. در يكى از سالها اهل اصفهان مرا با جماعتى براى تظلّم نزد متوكّل فرستادند. چون ما نزد متوكّل رفتيم، روزى بر در سراى او بوديم كه دستور داد امام را احضار كنند. من از شخصى پرسيدم كه اين مرد كيست كه متوكّل دستور احضار او را داد؟ مرد پاسخ داد: آن مرد امام على النقى يكى از علويهاست كه رافضه (شيعيان) او را پيشواى خود مىدانند سپس گفت: ممكن است متوكّل او را احضار كرده تا به قتلش رساند. من با خود گفتم: از جاى خود تكان نمىخورم تا اين مرد علوى بيايد و او را ببينم. ناگهان شخصى سوار بر اسب پيدا شد، مردم براى احترام در طرف راست و چپ راه او صف كشيدند و به تماشايش مشغول شدند. چون نگاه من بر او افتاد مهرش در دلم جاى گرفت و شروع كردم در حق وى دعا كردن كه خداوند آزار متوكّل را از او باز دارد.
آنحضرت از ميان مردم مىگذشت، در حالى كه نگاهش به يال اسب خويش بود و نه به راست مىنگريست و نه به چپ. من نيز همچنان به دعا گويى او مشغول بودم. پس چون به طرف من آمد، نگاه كرد و فرمود:
خدا دعاى تو را مستجاب كند و عمرت را دراز و فرزندانت را بسيار گرداند.
چون من اين سخن را شنيدم لرزه بر اندامم افتاد و در ميان دوستانم افتادم. آنها از من پرسيدند كه تو را چه مىشود؟ گفتم: خير است و حال خود را با كسى باز نگفتم. پس به اصفهان برگشتم، خداوند ثروت بسيار به من ارزانى فرمود و آنچه امروز در خانه دارم به يك ميليون درهم مىرسد به جز آنچه كه بيرون از خانه دارم و ده فرزند هم به من داده شد و اكنون بيش از هفتاد سال از عمر من گذشته است و قايل به امامت مردى هستم كه از دل من خبر داده و دعايش در حق من