هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٧٠٨ - مرارت و شهادت
سيما به زندان امام موسى كاظم فرستاد تا آنحضرت را آزار دهد. امام در اين باره فرمود: به هارون بگو:
بَلْ أَنتُم بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ [١].
«بلكه شما به هديه خود شادمانى مىكنيد.»
مرا به اين كنيز و امثالاو نيازى نيست. هارون از اين پاسخ خشمگين شد و به فرستاده خويش گفت: به نزد او برگرد و بگو: ما تو را نيز به دلخواه تونگرفتيم و زندانى نكرديم و آن كنيز را پيش او بگذار و خود بازگرد.
فرستاده فرمان هارون را به انجام رساند و خود بازگشت. با بازگشت فرستاده، هارون از مجلس خويش برخاست و پيشكارش را به زندان امام موسى كاظم روانه كرد تا از حال آن زن تفحّص كند. پيشكار آن زن را ديد كه به سجده افتاده و سر از سجده برنمىدارد و مىگويد: قدوس سبحانك سبحانك.
هارون از شنيدن اين خبر شگفتزده شد و گفت: به خدا موسى بن جعفر آن كنيز را جادو كرده است. او را نزد من بياوريد. كنيز را كه مىلرزيد و ديده به آسمان دوخته بود در پيشگاه هارون حاضر كردند. هارون از او پرسيد:
اين چه حالى است كه دارى؟ كنيز پاسخ گفت: اين حال، حال موسى بن جعفر است. من نزد او ايستاده بودم و او شب و روز نماز مىگذارد. چون از نماز فارغ شد زبان به تسبيح و تقديس خداوند گشود. من از او پرسيدم: سرورم! آيا شما را نيازى نيست تا آن را رفع كنم؟ او پرسيد: مرا چه نيازى به تو باشد؟
گفتم: مرا براى رفع حوايج شما بدين جا فرستادهاند گفت: اينان چه هدفى دارند؟ كنيز گفت: پس نگريستم ناگهان بوستانى ديدم كه اوّل و آخر آن در نگاه من پيدا نبود، در اين بوستان جايگاههايى مفروش به پر و پرنيان بود
[١] - سوره نمل، آيه ٣٦.