هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦٥٥ - مبارزه خاندان علوى
گرفتم، از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مىكنى؟ گفتم با جان و مال و خانواده و فرزند. هارون تبسمى كرد و سپس به من اجازه داد كه برگردم.
چون به خانهام رسيدم مدّتى سپرى نشد باز پيك هارون به دنبالم آمده و گفت: اميرالمؤمنين با تو كار دارد.
من باز در پيشگاه هارون حاضر شدم. او كه به همان حالت گذشتهاش نشسته بود از من پرسيد: از اميرالمؤمنين چگونه اطاعت مىكنى؟ گفتم: با جان و مال و خانواده و فرزند و دين.
هارون خنديد و آنگاه به من گفت: اين شمشير را بگير و آنچه اين خادم به تو دستور مىدهد انجام ده!
خادم، شمشير را گرفت و به من داد و مرا به خانهاى كه در آن قفل بود، آورد. در را گشود، ناگهان در وسط اتاق با چاهى رو به رو شديم. همچنين سه اتاق ديدم كه در همه آنها قفل بود. خادم در يكى از اتاقها را گشود. در آن اتاق با ٢٠ تن پير و جوان و كهنسال كه همگى به زنجير بسته شده بودند و موها و گيسوانشان (روى شانههايشان) ريخته بود، مواجه شديم. خادم به من گفت:
اميرالمؤمنين تو را به كشتن اينان فرمان داده است. همه آنها علوى و از تبار على و فاطمه بودند. خادم يكى يكى آنها را به سوى من مى آورد و من هم سرهاى آنها را به شمشير مىزدم تا آنكه آخرين آنها را نيز گردن زدم. سپس او (خادم) جنازهها و سرهاى كشتگان را در آن چاه انداخت.
آنگاه خادم در اتاق ديگرى را گشود. در آن اتاق هم ٢٠ تن علوى از تبار على و فاطمه به زنجير بسته شده بودند. خادم به من گفت: اميرالمؤمنين تو را فرموده است كه اينان را بكشى. آنگاه خود يكى يكى آنها را به سوى من مىآورد و من گردن آنها را مىزدم و او هم (سرها و جنازههاى آنها را) در آن چاه مىانداخت تا آنكه همه آن ٢٠ تن را هم كُشتم.