هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ١٩٥ - على عليه السلام و دوران امامت
تاريخ جنگ صفين را مىخوانند، از آنچه در آن جنگ پيش آمده، احساس اندوه مىكنند و از خود مىپرسند: چگونه معاويه توانست نيرنگ خويش را عملى كند؟ و چگونه امام نتوانست على رغم برخوردارى از ابّهت و بلاغت و نيروى معنوى و حضور دائم خويش در كنار هر حادثه و حتّى پيكارهايى كه خود مستقيماً در آنها شركت داشت توطئههاى مكارانه معاويه را خنثى كند؟!
روزى يكى از ياران آنحضرت، همين پرسش را مطرح كرد و گفت: چگونه است كه ما تا كنون بر معاويه چيره نشدهايم؟ امام به او فرمود تا جلوتر بيايد آنگاه آهسته گفت:
«سپاه معاويه از وى فرمان مىبرند، امّا ياران من از گفتار من سر باز مىزدند».
خدا خود داند كه اين قلب بزرگ كه آكنده از عشق به مكتب بود، تا چه حد از جهل مسلمانان نسبت به اسلام و پراكندگى آنان از محور حق، رنج مىبرد.
معاويه اين نكته را خوب مىدانست و از تلاشهاى مؤثر خويش بر روحيه سپاهيان امام و نيز ايجاد تفرقه در ميان آنان دريغ نمىورزيد. اگر تمام نيرنگهاى معاويه رنگ مىباخت، تنها كارگر افتادن يك حيله مىتوانست او را از اين گرداب رهايى بخشد و فرصت ديگرى براى پيگيرى توطئههاى پليدش، در اختيار او قرار دهد.
اينچنين بود كه معاويه اين بار درخواست صلح كرد و خواستار حكم قرار دادن قرآن شد.
در آغاز اين جنگ امام عليه السلام يكى از جوانان انصار را برگزيد تا با قرآن به اردوگاه معاويه رود و ايشان را به حكميّت قرآن فرا خواند، امام به جوان نويد شهادت در راه خدا را داد و بهشت را برايش تضمين كرد. جوان با شنيدن اين مژده باشتاب در حالى كه قرآنى به دست گرفته بود به سوى سپاه معاويه روانه شد