هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٥٨ - زندگى امام هادى عليه السلام
در محرم سال ٢٢٠ هجرى كه معتصم امام جواد عليه السلام را به عراق فرا خواند، آنحضرت فرزند خويش را در دامانش نشاند و از او پرسيد: دوست دارى از سوغات عراق چه چيزى به تو هديه كنم؟ فرزندش پاسخ داد: شمشيرى كه گويى شعله آتش است. [١]
امّا او نه آن شمشير را ديد و نه پدرش را كه او هرگز از اين سفر باز نگشت.
شايد در روز ٢٩ ذى قعده سال ٢٢٠ هجرى، زمانى كه هشت سال بيشتر از عمر او نمىگذشت، وقتى خانوادهاش او را هراسان ديدند و از او پرسيدند: تو را چه مىشود؟ گفت: به خدا پدرم در اين لحظه از دنيا رفت. به او گفتند: چنين مگو. امّا او پاسخ داد: به خدا اين چنين است كه مىگويم.
آن روز را يادداشت كردند، و همان بود كه اين كودك گفته بود. [٢]
وصيت پدرش در مورد جانشينى او قبلًا به سران طائفه شيعه رسيده بود. از اين رو پس از مرگ آنحضرت همه اجتماع كردند و امامت را بدو سپردند. (در اين باره در فصل نخست به تفصيل سخن گفتيم).
در باقى دوران خلافت معتصم و نيز دوران خلافت واثق در همان شهر پدر خويش اقامت كرد. آوازه نيكى او در همه جا پيچيده بود. چون متوكّل به خلافت نشست ترسيد كه مبادا امام عليه السلام بر ضدّ او دست به كار قيام و شورش شود از اين رو وى را به سوى خود طلبيد تا هم از نزديك او را تحت نظر داشته باشد و هم بتواند در مواقع ضرورى براحتّى بر وى فشار وارد كند.
به نظر مىرسد كه متوكّل پس از آنكه نامههاى پى در پى از حجاز مبنى بر آنكه اهالى مكّه و مدينه به آنحضرت گرايش دارند دريافت كرد، خواستار آمدن آنحضرت به نزد خود شد.
[١] - بحارالانوار، ج ٥٠، ص ١٢٣.
[٢] - همان مأخذ، ص ١٧٦.