هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٣٦٢ - دوران امامت
خدا صلى الله عليه و آله باشد، جز من و برادرم كسى را نمىيابيد. معاويه بر سر حقّى با من به منازعه برخاست كه ازآنِ من بود، امّا به خاطر صلاح امّت و جلوگيرى از خونريزى آن را بدو واگذاردم و شما با من بيعت كرديد كه با كسى كه من آشتى كنم شما نيز آشتى جوييد و من چنين صلاح ديدم كه با معاويه صلح كنم تا آنچه كردم خود حجّتى باشد بر كسى كه اين امر را آرزو مىكرد و من مىدانم، شايد آزمونى باشد و متاعى براى مدتى چند». [١]
با اين وجود حتّى برخى از اصحاب بزرگ آنحضرت نيز بر وى اعتراض كردند. حجر بن عدّى با او گفت: «به خدا قسم دوست داشتم كه تو در اين روز وفات مىيافتى و ما نيز با تو مىمرديم و چنين روزى را نمىديدم. ما بازگشتيم در حالى كه مجبور به پذيرش آنچه دوست نداشتيم شديم و آنان بدانچه دوست مىداشتند، شادمان و خوشحال بازگشتند».
به نظر مىرسد كه امام مايل نبود در مقابل ديگران به سخن حجر پاسخ گويد، امّا همين كه با او خلوت كرد، فرمود:
«اى حجر! من سخن تو را در مجلس معاويه شنيدم. هر كسى، آنچه را كه تو دوست مىدارى دوست ندارد و راىاو همانند راىتو نيست. من جز براى ابقاى شما تن به چنين كارى ندادم و خداوند متعال هر روز دست اندكار امرى است». [٢]
سفيان نيز كه يكى از پيروان اميرمؤمنان و امام حسن عليه السلام بود، نزد امام حسن آمد، عدّهاى در محضر امام مجتبى حضور داشتند. سفيان خطاب به امام گفت:
سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان!
امام پاسخ داد: سلام بر تو اى سفيان.
آية الله العظمى السيد محمد تقي المدرسي(دام ظله)، هدايتگران راه نور - قم، چاپ: پنجم، ١٣٩٠.
[١] - بحارالانوار، ج ٤٢، ص ٥٦ به بعد.
[٢] - همان مأخذ، ص ٥٧.