هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٦٧٣ - معجزات امام
داد: بلى. واى بر تو! آيا مىخواهى نقض پيمان كنم؟ گفتم: كدام پيمان اى اميرالمؤمنين؟ پاسخ داد: در بستر بودم كه ناگهان شخص سياه چردهاى كه ميان سياهان هيچ كس را از او بزرگتر نديده بودم، بر من ظاهر شد و روى سينهام نشست و دست بر گلويم نهاد و گفت: آيا موسى بن جعفر را به ستم در بند كردهاى؟ گفتم: او را آزاد مىكنم و بدو خلعت و تحفههايى مىبخشم. سپس او از من براى اين كار پيمان گرفت و از روى سينهام برخاست. نزديك بود قبض روح شوم!
فضل گويد: من از نزد هارون بيرون آمدم به ديدار امام موسى بن جعفر كه در زندان بود رفتم. او را ديدم كه به نماز ايستاده است. نشستم تا سلام نماز را گفت. آنگاه سلام اميرالمؤمنين را به او رساندم و از آنچه هارون در باره او به من گفته بود، آگاهش ساختم. سپس هدايايى را كه هارون گفته بود به وى دادم.
حضرت موسى بن جعفر به من گفت: اگر هارون تو را به كارى جز اين فرمان داده، به انجام رسان. گفتم: نه به حق جدّت رسول خدا او مرا جز به اين كار فرمان نداده است.
حضرت فرمود: من به خلعت يا چهار پايان و مالى كه حقوق مردم در آنها باشد، نيازى ندارم. من پاسخ دادم: تو را به خدا سوگند كه اين هدايا را رد مكن كه هارون خشمگين مىشود. آنگاه او فرمود: هر كارى كه تو مايلى انجام بده.
سپس من دست او را گرفته از زندان بيرونش بردم به او عرض كردم: اى فرزند رسول خدا به من بگو كه چگونه در نزد اين مرد (هارون) به اين درجه از احترام رسيدى كه من به خاطر مژده آزادى كه به تو دادم و نيز به خاطر كارى كه خداوند به وسيله من براى تو انجام داد، بر گردن تو حق دارم؟
او پاسخ داد: شب چهار شنبه پيامبر صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم. او از من پرسيد: اى موسى آيا تو محبوسى و مظلومى؟ عرض كردم: آرى اى رسول