هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٥٦٨ - دوران زندگى امام باقر عليه السلام
هشام پدرم را صدا زد و گفت:
اى محمّد! با پيران قومَت به سوى نشانه تير انداز. پدرم به او پاسخ داد:
من براى تيراندازى پير شدهام. آيا بهتر نيست كه مرا از اين كار معاف دارى؟
هشام پاسخ داد: به حق خداوندى كه ما را به دين خود و پيامبرش عزّت بخشيد تو را معاف نمىكنم. سپس به پير مردى از بنى اميّه اشاره كرد كه كمانت را به او بده. پدرم كمان و تير گرفت سپس تير را در چلّه كمان نهاد و كمان را كشيد و تير انداخت. تير درست در وسط هدف نشست. آنگاه براى دوّمين بار تيرى انداخت در اين بار سوفار تير را تا پيكان آن شكست و همچنين نُه تير ديگر انداخت كه يكى در دل ديگرى مىنشست. هشام از ديدن اين صحنه، عنان اختيار از دست داد و گفت: بسيار عالى بود! اى ابو جعفر تو ماهرترين تير انداز در ميان عرب و عجم هستى. چرا فكر مىكنى كه براى اين كار پير شدهاى؟
آنگاه از آنچه گفته بود، پشيمان شد.
هشام در دوران خلافتش هيچ كس را پيش از پدرم يا بعد از او به كنيه صدا نكرده بود! او به پدرم توجّه كرد و اندكى به سرزير افكنده غرق در انديشه شد و من و پدرم در برابر او ايستاده بوديم چون ايستادن ما به طول انجاميد پدرم خشمگين شد و هشام به عصبانيّت او پى برد. عادت پدرم چنان بود كه وقتى خشمگين مىشد، به آسمان مىنگريست و چنان خشم آلوده مىنگريست كه بيننده مىتوانست غضب را در چهره او آشكار ببيند. چون هشام متوجّه خشم پدرم شد به او گفت: محمّد به سوى من آى.
پدرم به سوى تخت بالا رفت و من نيز به دنبالش رفتم. چون به هشام نزديك شد، وى برخاست و با پدرم معانقه كرد و او را در سمت راست خويش نشانيد.
سپس با من نيز معانقه كرد و مرا هم در سمت راست پدرم نشانيد. آنگاه به پدرم روى كرد و گفت: اى محمّد! قريش تا هنگامى كه كسانى همانند تو دارد، بر عرب و عجم سرورى مىكند. خداوند جزايت دهد! چه كسى اين گونه به تو تير اندازى آموخت؟ و در چند سالگى آموختى؟