هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٣٠ - ج- عالم ودانشمند
سؤالاتى كه داشتم به بحث پرداختم و او پاسخم داد. به او عرض كردم: به خدا قسم من مىخواهم از شما يك مسأله بپرسم امّا خجالت مىكشم. او گفت:
پيش از آنكه بپرسى من به تو پاسخ مىدهم. تو مىخواستى در باره امام سؤال كنى. گفتم: به خدا همين طور است. فرمود: بنابر اين همين است. گفتم:
نشانى؟ در دستش عصايى بود. ناگهان عصا به سخن در آمد و گفت: او امام جواد عليه السلام مولاى من است، او امام اين زمان و حجّت است. [١]
٣- يكى از راويان نقل كرده است كه مأمون به تعدادى كودك كه امام جواد هم در ميان آنها بود، برخورد. همه گريختند جز آنحضرت. مأمون گفت: او را به نزد من آوريد. سپس از او پرسيد: چرا با ساير كودكان نگريختى؟ آنحضرت پاسخ داد: من خطايى نكرده بودم كه بگريزم و راه هم آنقدر تنگ نبود كه كنار بروم تا راه تو باز شود. از هر طرف كه مىخواستى مىتوانستى بروى.
مأمون پرسيد: تو كيستى؟ آنحضرت پاسخ داد: من محمّد فرزند على فرزند موسى فرزند جعفر فرزند محمد فرزند على فرزند حسين فرزند على بن ابى طالبم. مأمون پرسيد: از دانش چه بهرهاى دارى؟ امام پاسخ داد: از من درباره اخبار آسمانها بپرس.
مأمون او را رها كرد و به راه خود ادامه داد. آن روز وى قصد شكار داشت. از اين رو باز سپيدش را روى دست گرفته بود و مىخواست با آن شكار كند. چون از امام دور شد، باز از دستش پريد و به راست و چپ نگريست و چون هيچ شكارى نديد دوباره روى دست مأمون نشست. مأمون باز را دوباره رها كرد و باز به طرف افق پرواز كرد آن چنان كه ساعتى از ديدهها نا پديد شد و پس از مدّتى در حالى كه مارى را صيد كرده بود، بازگشت. مار را به آشپزخانه بردند. مأمون
[١] - كافى، ج ١، ص ٣٥٣.