هدايتگران راه نور - مدرسى، سيد محمد تقى - الصفحة ٨٤٧ - نقطه عطف جنبش مكتبى
يك بار ديگر متوكّل، امام را به مجلس بادهنوشى خويش داخل كرد و از او خواست كه وى را در آنچه بدان مشغول بود، همراهى كند. ولى امام او را موعظتى بليغ فرمود. اجازه دهيد اين ماجرا را آنچنان كه مسعودى در تاريخ خود آورده است، نقل كنيم. وى گويد:
از امام هادى پيش متوكّل بدگويى كرده و گفته بودند در خانهاش نامهها و سلاحهايى از پيروان قمىاش دارد و بر اين قصد است كه به حكومت دستيابد. متوكّل عدّهاى از تركها را به خانه آنحضرت روانه كرد. آنها شبانه به خانه حضرت يورش بردند امّا چيزى در آنجا نيافتند و خود آنحضرت را در اتاقى در بسته پيدا كردند، او جامهاى پشمين بر تن داشت و روى ريگ و خاك نشسته و توجهش به خداى تعالى معطوف بود و آياتى از قرآن را مىخواند.
مأموران او را در همان حال نزد متوكّل برده گفتند: در خانهاش چيزى نيافتيم و او را ديديم كه رو به روى قبله نشسته است و قرآن مىخواند. متوكّل آن لحظه در مجلس بادهگسارى نشسته و جام شراب به دستش بود. امام عليه السلام را نزد او بردند.
چون متوكّل چشمش به امام افتاد هيبت و بزرگى امام در وى كارگر شد. او را در كنارش نشاند و جامى را كه در دست داشت، به طرف آنحضرت گرفت.
امام فرمود: به خدا گوشت و خون من هرگز خمر ننوشيدهاند، مرا عفو كن.
متوكّل آنحضرت را معاف كرد و آنگاه گفت: برايم شعرى بخوان.
امام پاسخ داد: من اندكى شعر مىدانم. متوكّل گفت: گريزى نيست. امام كه در كنار متوكل نشسته بود، آغاز به خواندن اشعار زير كرد:
باتوا على قلل الأجبال تحرسهم
غلب الرجال فلم تنفعهم القلل [١]