شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٢٤ - حكايت آن شخص كه خواب ديد كه آنچه مى طلبى از يسار به مصر وفا شود
[قصه آن شخص كه خواب ديد كه آنچه مىطلبى از يسار به مصر]
حكايت آن شخص كه خواب ديد كه آنچه مى طلبى از يسار به مصر وفا شود.
آنجا گنجى است در فلان محله در فان خانه، چون به مصر آمد كسى گفت من خواب ديده ام كه گنجى است به بغداد در فلان محله در فلان خانه. نام محله و خانه اين شخص بگفت، آن شخص فهم كرد كه آن گنج در مصر گفتن جهت آن بود كه مرا يقين كنند كه در غير خانه خود نمى بايد جستن وليكن اين گنج يقين و محقق جز در مصر حاصل نشود
|
بود يك ميراثى مال و عقار |
جمله را خورد و بماند او عور و زار |
|
|
مال ميراثى ندارد خود وفا |
چون به ناكام از گذشته شد جدا |
|
|
او نداند قدر هم كآسان بيافت |
كو به كد و رنج و كسبش كم شتافت |
|
|
قدر جان زآن مى ندانى اى فلان |
كه بدادت حق به بخشش رايگان |
|
|
نقد رفت و كاله رفت و خانه ها |
ماند چون جغدان در آن ويرانه ها |
|
|
گفت يا رب برگ دادى رفت برگ |
يا بده برگى و يا بفرست مرگ |
|
|
چون تهى شد، ياد حق آغاز كرد |
يا رب و يا رب اجرنى ساز كرد |
|
|
چون پيمبر گفت مؤمن مزهر است |
در زمان خاليى ناله گر است |
|
|
چون شود پر مطربش بنهد ز دست |
پر مشو كآسيب دست او خوش است |
|
|
تى شو و خوش باش بين اصبعين |
كز مى لا اين سرمست است اين |
|
|
رفت طغيان آب از چشمش گشاد |
آب چشمش زرع دين را آب داد |
|
مأخذ اين داستان در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ٢٢٠) حكايتى است از عجائب نامه. ولى در آن حكايت مردى از رى خواب مى بيند كه گنجى در دمشق مى يابد و چون به دمشق مى رود مردى را مى بيند و او مى پرسد به چه كار آمده اى؟ خواب خود