شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧ - در بيان آنكه اين غرور تنها آن هندو را نبود بلكه هر آدميى به چنين غرور مبتلاست در هر مرحله الا من عصم الله
|
باز رو در كان چو زر ده دهى |
تارهد دستان تو از ده دهى |
|
|
صورتى را چون به دلره مى دهند |
از ندامت آخرش ده مى دهند |
|
[١]
|
توبه مى آرند هم پروانه وار |
باز نسيان مى كشدشان سوى كار |
|
|
همچو پروانه ز دور آن نار را |
نور ديد و بست آن سو بار را |
|
|
چون بيامد سوخت پرش را گريخت |
باز چون طفلان فتاد و ملح ريخت |
|
|
بار ديگر بر گمان و طمع سود |
خويش زد بر آتش آن شمع زود |
|
|
بار ديگر سوخت هم واپس بجست |
باز كردش حرص دل ناسى و مست |
|
|
آن زمان كز سوختن وا مى جهد |
همچو هندو شمع را ده مى دهد |
|
|
كاى رخت تابان چو ماه شب فروز |
وى به صحبت كاذب و مغرور سوز |
|
|
باز از يادش رود توبه و انين |
كه اوهن الرحمن كيد الكاذبين |
|
گفت پيغمبر: اشارت است به حديثى كه در شرح يوسف بن احمد مولوى و شرح انقروى آمده و در احاديث مثنوى نقل شده است: رسول خدا فرمود: چه كسى يك سخن از من بپذيرد تا من بهشت را براى او ضامن شوم. ثوبان گفت من. فرمود از مردم چيزى مخواه. گفت بلى. پس ثوبان از مردم چيزى نمى خواست و گاه سوار بود و تازيانه او بر زمين مى افتاد و كسى را نمى گفت آن را به من بده. خود فرود مى آمد و آن را بر مى داشت (مسند احمد، ج ٥، ص ٢٧٥- ٢٧٦، ٢٨١) ثوبان مكنى به ابو عبدالله از آزادكرده گان رسول خدا و از مردم يمن است. (قاموس الرجال، ج ٢، ص ٤٩٧- ٤٩٦) اين روايت در فروع كافى به نقل بحارالانوار چنين است: گروهى از انصار نزد رسول خدا آمدند و بر او سلام كردند و گفتند ما را حاجتى است. پرسيد چيست؟ گفتند بزرگ است. گفت چه حاجت است. گفتند از پروردگار خود براى ما بهشت را ضامن شو. رسول خدا ٦ سر به پيش افكند، سپس گفت اين كار را مى كنم اگر بپذيريد كه چيزى از كسى نخواهيد. آنان پذيرفتند و چنان بود كه گاه تازيانه سوارى از آنان به زمين مى افتاد و
[١] -در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|