شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢٠ - يافتن مريد مراد را و ملاقات او با شيخ نزديك آن بيشه
يافتن مريد مراد را و ملاقات او با شيخ نزديك آن بيشه
|
اندر اين بود او كه شيخ نامدار |
زود پيش افتاد بر شيرى سوار |
|
|
شير غران هيزمش را مى كشيد |
بر سر هيزم نشسته آن سعيد |
|
|
تازينه اش مار نر بود از شرف |
مار را بگرفته چون خر زن به كف |
|
|
تو يقين مى دان كه هر شيخى كه هست |
هم سوارى مى كند بر شير مست |
|
|
گرچه آن محسوس و اين محسوس نيست |
ليك آن بر چشم جان ملبوس نيست |
|
|
صد هزاران شير زير را نشان |
پيش ديده غيب دان، هيزم كشان |
|
|
ليك يك يك را خدا محسوس كرد |
تا كه بيند نيز او كه نيست مرد |
|
|
ديدش از دور و بخنديد آن خديو |
گفت آن را مشنو اى مفتون ديو |
|
|
از ضمير او بدانست آن جليل |
هم ز نور دل بلى نم الدليل |
|
|
خواند بر وى يك به يك آن ذوفنون |
آنچه در ره رفت بر وى تاكنون |
|
|
بعد از آن در مشكل انكار زن |
برگشاد آن خوش سراينده دهن |
|
|
كآن تحمل از هواى نفس نيست |
آن خيال نفس توست آنجا مه ايست |
|
|
گرنه صبرم مى كشيدى بار زن |
كى كشيدى شير نر بيگار من |
|
پيش افتادن: پيدا شدن.
خرزن: تازيانه كه بدان خر را زنند. (لغت نامه، انجمن آرا، آنندراج) به نظر مى رسد اين معنى را از همين بيت گرفته اند شاهدى ديگر براى آن نيافتم.
سوارى بر شير مست كردن: كنايت از هواى نفس را مسخر خود ساختن.
|
اى شهان كشتيم ما خصم برون |
ماند خصمى زو بتر در اندرون |
|
|
كشتن اين كار عقل و هوش نيست |
شير باطن سخره خرگوش نيست |
|