شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٧ - باز مكرر كردن صوفى سؤال را
باز مكرر كردن صوفى سؤال را
|
گفت صوفى قادر است آن مستعان |
كه كند سوداى ما را بى زيان |
|
|
آنكه آتش را كند ورد و شجر |
هم تواند كرد اين را بى ضرر |
|
|
آنكه گل آرد برون از عين خار |
هم تواند كرد اين دى را بهار |
|
|
آنكه زو هر سرو آزادى كند |
قادر است ار غصه را شادى كند |
|
|
آنكه شد موجود از وى هر عدم |
گر بدارد باقيش او را چه كم |
|
|
آنكه تن را جان دهد تا حى شود |
گر نميراند زيانش كى شود |
|
|
خود جه باشد گر ببخشد آن جواد |
بنده را مقصود جان بى اجتهاد |
|
|
دور دارد از ضعيفان در كمين |
مكر نفس و فتنه ديو لعين |
|
سودا: معاملت. خريد و فروخت.
سوادى بى زيان كردن: كنايت از سراسر خوشى و شادمانى بخشيدن. به درد و رنج گرفتار نكردن.
ورد و شجر: گل و درخت. (اشارت است به داستان ابراهيم (ع).) (چه مى شد اگر همه خوشى و خرمى بود و اندوه و مرگ از ميان مى رفت.) آزادى كردن: سرفراز بودن، وارسته گرديدن.
|
اى گروه مؤمنان شادى كنيد |
همچو سرو و سوسن آزادى كنيد |
|
حى شدن: زنده گرديدن.
مقصود جان: آنچه جان خواهان اوست. كنايت از سعادت و رستگارى.