شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢ - سؤال از مرغى كه بر سر ربض شهرى نشسته باشد سر او فاضل تر است و عزيزتر و شريف تر و مكرم تر، و جواب دادن واعظ سائل را به قدر فهم او
آنچه داراى ارزش است جان است، چنانكه آدمى زيبايى خود را بر آسمان كه بلند است عرضه نمى كند. به صورتى كه بر ديوار نقش شده است، هرچند زيبا باشد نمى نگرد. اما به عجوزه اى كه جان دارد مى پيوندد. توضيح بيشتر در بيت هاى آينده است.
|
تو نگويى من بگويم در بيان |
عقل و حس و درك و تدبير است و جان |
|
|
در عجوزه جان آميزش كنى است |
صورت گرمابه ها را روح نيست |
|
|
صورت گرمابه گر جنبش كند |
در زمان او از عجوزت بركند |
|
|
جان چه باشد؟ با خبر از خير وشر |
شاد با احسان و گريان از ضرر |
|
|
چون سر و ماهيت جان مخبر است |
هركه او آگاه تر با جان تر است |
|
|
روح را تأثير آگاهى بود |
هركه را اين بيش اللهى بود |
|
|
چون خبرها هست بيرون زين نهاد |
باشد اين جان ها در آن ميدان جماد |
|
|
جان اول مظهر درگاه شد |
جان جان خود مظهر الله شد |
|
جان آميزش كن: جانى كه خواهان معاشرت است.
مخبر: آگاهى، آگاه بودن.
نهاد: طبيعت. عالم اجساد.
آن ميدان: عالم معنى.
پاسخ پرسشى است كه در بيت ١٤٤ آمده چرا به نقش گرمابه جلوه نمى كنى و برابر عجوز جلوه مى آرى. آنچه موجب اين گرايش است جان است. اگر در آن نقش ها هم جان پديد آيد، به آنها دل خوش مى شود.
|
آنچه معشوق است صورت نيست آن |
خواه عشق اين جهان خواه آن جهان |
|
|
آنچه بر صورت تو عاشق گشته اى |
چون برون شد جان چرايش هشته اى |
|
جان را نيز مرتبت هاست. جانى كه مايه حيات است و اين جان ميان انسان و حيوان مشترك است و جانى كه از آن به نفس ناطقه تعبير كنند و اين جان فصل مقوم انسان است و مظهر نفخت فيه من روحي\* است.
شارحان هر يك به سليقه و دريافت خود درباره اين بيت ها شرح ها گفته اند. با توجه