شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٠١ - متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
سيس: (اكدى. آشورى) اسب تيزرو و جلد. (فرهنگ معين)
|
هم بار گير شاه بد آن سيس گام زن |
ورنه به جان كه جستى از دشت سيستان |
|
|
تنگ گردد چون دل عاشق جهان بر دشمنت |
روز هيجا چون كشى بر سيس يكران تنگ تنگ |
|
مرعا: مرعى: چراگاه.
انيس: خو گرفته، آشنا. (كنايت از ساحت قدس حضرت حق.) گام اندازيم ...: گام انداختن و جام نوشيدن از لازمه هاى جهان مادى است و آنجا جهان معنوى و يك رنگى است.
جانى: سراسر جان. آنجا از جسم و تعين هاى جسمانى نشانى نيست.
هست صورت سايه: در اين جهان كه جهان صورت است صورت ها مانع پيوستن بدان حقيقت كلى است. چون سايه جسم از ميان رفت و يا به تعبير مولانا خراب شد، معنى بدون سايه خواهد بود.
خشت بر خشت نماند: استعارت از نابود شدن جسم و عارضه هاى جسمانى. (وقتى جسم و جسمانى ها از ميان برود يك رنگى مى ماند.) خشت اگر زرين بود: جسم و عارضه هاى جسمانى هرچند به ظاهر زيبا بود بايد محو گردد. تا روشنى وحى بر دل برسد.
مندك: شكافته. (كوه را مى شكافند تا سايه آن از ميان برود. شكافتن و در هم ريختن كوه برابر تابيدن روشنى ارزشى چندان ندارد. در هم ريختن جسم براى روشنى جان نيز چنان است.) بر برون كه: اشارت است به تجلى نور الهى بر طور و در هم شكافتن آن. (اعراف، ١٤٣) بر كف زدن: در كف نهاده شدن. (چون قرص نانى در كف گرسنه قرار گيرد، از هوس نان چشم و دهان او نيز گشوده مى شود.) سايه سوز: نابود سازنده. (جسمت را كه همچون كوه مانع تجلى نور خدا به درونت شده درهم ريز.)